تعريف و تبيين سينماي استراتژيک:
– مجري:
«إِنَّهُ مِن سليمان و إِنَّهُ بسم الله الرحمن الرحيم».
? ضمن تشکر از اين که فرصتي براي اين مصاحبه در اختيار ما قرار داديد، به عنوان پرسش آغازين بفرماييد چه تفاوتي ميان اتوپيا، مدينه ي فاضله و عالمه، و سرزمين موعود وجود دارد و نماينده هر گروه کدام است؟
بسم الله الرحمن الرحيم. واژه ي اتوپيا Utopia که در فارسي به «ناکجا آباد» و «آرمانشهر» شناخته مي شود، در زبان عربي از سوي کساني چون ابونصر فارابي به «مدينه ي فاضله» معروف است.
ريشه ي اتوپيا به فلسفه ي کلاسيک در يونان باستان مي رسد و اساساً واژه اي در وادي فلسفه است. در واقع نخستين بار افلاطون 2500 سال قبل در يونان در کتاب «جمهور» خود يک اتوپيا يا مدينه ي فاضله را مطرح کرد. وي در انديشه ي خود طرح يک جامعه ي آرماني که در عصر او وجود نداشت را ارائه نمود. هم چنين در کتاب ديگري، افلاطون از يک شهر گمشده ياد مي کند به نام آتلانتيس. آتلانتيس، جزيره ي گمشده اي است که سرزمين خوبي ها بوده است و عملاً بشر ترغيب مي شود تا براي يافتن آن به جست وجو بپردازد. مدتي در اروپا تصور مي کردند که آتلانتيس افلاطون، جزيره ي گمشده اي در نزديکي جزيره ي «کرت» يا «سيسيل» در مديترانه است. اما به گمان من، آتلانتيس و سرزمين گمشده ي افلاطون، فلسطين و به ويژه اورشليم است. مشخصات تاريخي آتلانتيس افلاطون به دوره اي برمي گردد که مُلک سليمان(ع) در فلسطين مستقر بوده است. همواره پس از آن، يهود حسرت دوران سليمان(ع) را داشته و اکنون نيز مدعي است که قصد بر پا کردن معبد و هيکل سليمان در اورشليم را دارد. يهودي بودن تلقي آتلانتيس افلاطون تعجب برانگيز نيست، زيرا قبل از افلاطون انديشه ي يهود در يونان ريشه دوانيده بود.
در عصر ميتولوژي يا عصر اسطوره گرايي در غرب باستان، بخش مهمي از اسطوره هاي يونان، در واقع همان شخصيت هاي کتاب تورات هستند. نمونه اي که دکتر شريعتي به آن اشاره کرده، يعني ماجراي پرومته و زئوس، که همان ماجراي ابليس و وسوسه ي آدم و حوا در خوردن ميوه ي درخت ممنوع در تورات است. يا نمونه ي ديگر، ماجراي ونوس و کيوپيد و سايکه در اسطوره هاي يونان، که همان داستان يعقوب و يوسف و زليخا در تورات است. پس، هنگامي که از يهودي بودن تلقي آتلانتيس در نگاه افلاطون ياد مي شود، نکته ي عجيبي نيست.
آتلانتيس گرايي، که با افلاطون معرفي مي شود، ريشه در يهود دارد و آن مبحثي است که به «سرزمين موعود» معروف است. در اتوپيا، موضوع يک «ناکجا آباد» مطرح است، اما در آتلانتيس، مسأله ي يک «سرزمين موعود» است. در اتوپيا، شنونده ترغيب مي شود که يک جامعه ي آرماني که تا کنون وجود نداشته است را جويا شود، يعني آماده ي ساختن آن شود. اما در آتلانتيس، مدعا اين است که جامعه ي مطلوبي قبلاً پديد آمده بود، اما گم شد. در آتلانتيس، شنونده تشويق مي شود که به جست وجوي اين مکان گمشده بگردد. تنها مکتبي که در جهان مدعي اين نکته است که قبلاً يک جامعه ي مطلوب وجود داشته و بايد به آن بازگشت، مکتب يهود است که عصر حکومت سليمان(ع) را عصر طلايي خود مي داند و همه ي تلاش خود را براي برقراري مجدد هيکل سليمان(ع) (يعني معبد سليمان) در بيت المقدس صورت مي دهد. البته نيّت يهود، بازگشت به ملک بر حق سليمان، براي اقامه ي عدل و حق نيست، بلکه ترفندي استراتژيک براي مقاصد سياسي است.
پس اتوپيا، همان آرمانشهر، و آتلانتيس، همان سرزمين موعود، که گمشده است مي باشند.
? انديشه ي افلاطوني اتوپيا و آتلانتيس، که به تعبير شما، ريشه در تلقي يهود دارد، چگونه در دوره ي مدرن باز توليد مي شود؟ از اين جهت اين را مي پرسم که اين مفاهيم در مکاتب گوناگون غربي در قرن هاي اخير بسيار به کار رفته است!
بله! در اواخر عصر کليسا در غرب و همزمان با آغاز رنسانس و جنبش دوم امانيسم در اروپا- پس از امانيسم يکم که در يونان باستان پديد آمده بود- سه حرکت ويژه از غرب اروپا، به ويژه از کشور انگليس آغاز شد. ابتدا با حمايت و فرمان دولت-هاي اسپانيا و انگليس، کريستف کلمب (1451- 1508) به سمت غرب روانه شد و به سرزمين سرخپوستان رسيد و اين مرحله، سرآغاز اشغال و غارت آن سرزمين و شکل گيري دنباله ي تمدن غرب در آن جا، در قالب قاره اي به نام آمريکا شد. ديگر اين که سياستمداري به نام تامس مور More (1478- 1535) در دربار انگليس، کتابي نوشت به نام «اتوپيا». او در اين کتاب، با ترکيب امانيسم جديد و برخي انگاره هاي کاتوليک ها، ضمن نقد جامعه ي آن زمان غرب، طرح جامعه ي آرماني نويني را ارائه کرد. به گونه اي که در سده هاي بعد، برخي نويسندگان در غرب معتقد بودند کمونيسم موجود در اتوپياي تامس مور، مبنا يا الهام بخش کمونيسم مارکس شده است، اتوپيايي که متعاقباً در شوروي شکل گرفت. و در نهايت، شخصي به نام فرانسيس بيکن Bacon (1561- 1626) کتاب نئوآتلانتيس را در انگليس نگاشت.
اکنون اتوپياي افلاطون در کتاب جمهور، در قالب اتوپياي تامس مور، چهره اي متفاوت به خود گرفته بود: آرمانشهر و ناکجا آبادي که واجد فضيلت ها بود؛ يک مدينه ي فاضله . از سوي ديگر، فرانسيس بيکن نيز آتلانتيس افلاطون را بازنويسي کرده بود، اما در قالبي متفاوت. اشغال سرزمين سرخپوستان که داراي تمدن هايي چون ماياها، آزتک ها، و اينکاها در مرکز و جنوب اين قاره بود، موقعيت ويژه اي براي اروپاييان چپاول گر فراهم کرد. خبر که به اروپا رسيد، سراسيمه به دريا زدند و خود را به اين قاره رساندند. آن سرزمين را غارت کردند و تمدن هاي ثروت مند آنجا را نابود و طلا و نقره ي آن ها را به اروپا سرازير کردند.
جنايت و هولوکاست الدورادو براي غارت ثروت آن ها در بخش جنوبي اين سرزمين تنها يکي از وقايع اشغال قاره ي سرخپوستان است. به يک باره، اين سرزمين، آمريکا ناميده شد و به گونه اي تبليغ شد که انگار تا کنون نبوده و اکنون توسط اروپايي ها «کشف» شده است. هنوز در متون اروپاييان، از «کشف آمريکا» ياد مي شود، حال آن که در آن سرزمين، هزاران سال تمدن هايي پديد آمده بود. سرزمين جديد التسخير، همان آتلانتيس گمشده خوانده شد و لذا اقيانوس ميان اروپا و آمريکا با قوت هرچه تمام تر، اقيانوس آتلانتيک که برگرفته از همان واژه ي آتلانتيس است خوانده شد. اکنون زمان آن بود که اتوپياي مورد نظر يعني آرمانشهر و مدينه ي فاضله، در آن سرزمين جديد، پديد آيد. اروپاي غربي، به ويژه انگليس، ايرلند، اسپانيا، پرتغال، و فرانسه، سرريز جمعيت خود را به قاره ي جديدالتسخير راونه کردند و نيمه ي جنوبي آن را تحت سيطره ي اروپاي لاتين- اسپانيا و پرتغال- آمريکاي لاتين کاتوليک، و نيمه ي شمالي را تحت سيطره ي اروپاي پروتستان- ايالات متحده و کانادا- آمريکاي پروتستان ناميدند.
ايجاد اتوپياي آنگلوساکسن ها در آتلانتيس گمشده اي که اکنون با کشف کريستف کلمب، آمريکا ناميده مي شد، واجد همه ي آمال و آرزوهاي اروپاييان بود. البته اين روند آتلانتيس گرايي، بعداً در کشف!!! قاره ي پنجم، توسط دريادار تاسماني و اشغال و انتقال انگليسي به آنجا و سپس ناميدن آن با عناوين استراليا و نيوزيلند، استمرار يافت.
? نسبت اتوپيا با فلسفه در دوره ي مدرن چگونه است؟ آيا فلسفه از اتوپياگرايي منفک شد؟
نه خير! البته در دهه هاي اخير، تلاش زيادي شد تا اين گونه وانمود شود که فلسفه از اتوپياگرايي فاصله گرفته است. اما اين يک دروغ بزرگ و يک تحريف جدي در حوزه ي تفکر است. فلسفه، يک تفکر انتزاعي است که بايد صورت علمي به خود بگيرد، و الا در همان سطح انتزاعي باقي مي ماند. اين مشکل در ميان فلسفه خوان هاي ايران امروز بسيار چشم گير است. با ذکر يک مثال مي توان اين مسأله را بيان کرد. دانش رياضي، يک دانش پايه و انتزاعي است. اما وقتي به فيزيک و سپس مکانيک منتج مي شود، مجموع آن ها را علوم دقيقه مي نامند. اتومبيلي که در خيابان حرکت مي کند، يک پديده ي عيني مکانيکي است که حتماً مبتني بر قواعد فيزيک طراحي و ساخته شده است. اما آن قواعد فيزيکي بدون روح رياضي نمي توانست امکان-پذير باشد. فلسفه نيز همين وضعيت را دارد. فلسفه مانند رياضي، جنبه اي انتزاعي دارد. اگر رياضي از معبر فيزيک، در علم مکانيک متجلي مي شود، فلسفه نيز از معبر متافيزيک عبور کرده و در قالب يک علم بخصوص، ظهور و بروز مي يابد. آن علم، علم «استراتژي» است. اسحاق نيوتن، در مطالعات رياضي خود، قوانين فيزيکي را رقم زده و سپس مکانيک نيوتني را ايجاد مي کند. افلاطون نيز در مطالعات فلسفي خود، به ايجاد اتوپياي خود در قالب «جمهور» مي رسد. اين جاست که در ابتداي عمده-ي کتاب هاي «طرح ريزي استراتژيک strategic Planning» از قول «کلر» در تاريخ طرح ريزي استراتژيک مي نويسند که «جمهور افلاطون، اتوپياي تامس مور، فايده گرايي بنتام، و … هر کدام يک طرح استراتژيک هستند. در واقع اگر تلاش هاي فلسفي يک فيلسوف، به طرح جامعه ي آرماني يا اتوپيا نرسد، تلاش هاي آن فيلسوف به «دستگاه فلسفي» تبديل نشده است. اتوپياگرايي، ميوه ي تفکر فلسفي است. يک فيلسوف، با نقد علم و تربيت و اخلاق و سياست و هنر و … جامعه ي کنوني، ماکت و مدلي از جامعه ي آرماني مورد نظر خود را به عنوان جاي گزين وضع موجود ارائه مي کند، که همان اتوپياي اوست. در واقع فلسفه ي منهاي اتوپيا، فلسفه ي ابتر است. در عصر کنوني، اتوپيانگاري فلسفي به طرح ريزي استراتژيک شناخته مي شود و در واقع علوم استراتژيک، دانش تبيين جامعه ي مطلوب و تبيين روند حرکت از جامعه ي موجود به جامعه ي مطلوب و آرماني مزبور است.
? پس آيا مي توان روي کرد غرب به برجسته نمودن علوم استراتژيک را به نوعي جاي گزين اتوپياسازي دانست؟
همان گونه که اشاره کردم، طرح ريزي استراتژيک، همان اتوپياسازي است. اما بسيار کامل تر از عصر افلاطون يا حتي تامس مور. در دوره ي مدرن، در سده هاي اخير، غربي ها، روي کرد مکمل اتوپياسازي را نيز جدي گرفتند. در فيزيک به غير از عنصر مکان، عنصر زمان نيز مطرح است. اتوپياگرايي، تبيين جامعه ي آرماني در يک مکان نامشخص است، يک ناکجا آباد. مارکس، کمونيسم مورد نظر خود را به عنوان يک اتوپيا در فرانسه مي جست. اما پس از مرگ او، اين اتوپيا در مکاني غير قابل باور براي مارکس، يعني در روسيه شکل گرفت. ناکجا آباد و آرمانشهر، حاصل يک انديشه است که محل و مکان تحقق و پديد آمدن آن مشخص نيست. اما عنصر زمان چه نقشي دارد؟ فلسفه ي غرب، جامعه ي آرماني را يک بار در قالب يک مکان نامشخص ارائه مي کند که «مکان مند» است، گاهي نيز آن را در قالب يک زمان نامشخص معرفي مي کند که «زمان مند» است. جامعه ي آرماني مکان مند را «اتوپيا» و جامعه ي آرماني زمان مند را «آکرونيا» مي خوانند.
در دوره ي مدرن نسبت به دوره هاي کلاسيک، کتب و مقالات بيشتري از سوي فيلسوفان غربي در خصوص آکرونيا نگاشته شده است، اما چون تجربه ي نظري و عملي آنان در زمينه ي آرمانشهر مکاني بيشتر از آرمانشهر زماني بوده است، در حوزه ي اتوپياگرايي موثرتر از آکرونياگرايي قلم فرسايي کرده اند. در سال هاي اخير يک تلاش فلسفي ويژه اي آغاز شده است که در قالب آثار سينمايي و سريال هاي تلويزيوني آمريکا ديده مي شود. در اين تلاش ها، سعي مي شود که ترکيب اتوپيا و آکرونيا با يکديگر ارائه شود. در سريال مشهور «گمشده» يا لاست، يک مکان گمشده که بر حسب همان تلقي کلاسيک افلاطوني، يک جزيره است (جزيره ي جهاني)، به ناگاه پذيراي تعدادي مسافر جهاني از تمدن هاي گوناگون مي شود که هواپيماي آن ها در آن جزيره سقوط کرده است. در چهار فصل نخست اين سريال، تلاش سازندگان آن سريال اين بوده است که اتوپيا و آرمان شهر مورد نظر خود را از حيث «مکاني» معرفي کنند، و در دو فصل نهايي، کوشيده اند که آن را از حيث «زماني» بشناسانند. در واقع ابتدا روي کردي اتوپياگرا داشته اند، سپس روي کردي آکرونياگرا. هرچند در ترکيب اين دو روي کرد ناموفق بوده اند و مخاطبان آن سريال در سراسر جهان از پايان آن رضايت چنداني نداشتند، اما خود اين تلاش، بي سابقه و حايز اهميت بود.
? روي کرد به آکرونياگرايي به موازات اتوپياگرايي در غرب در دوره هاي اخير، دليل خاصي دارد؟
در دهه هاي اخير، ريشه در مواجهه ي غرب با انقلاب اسلامي دارد. دکترين شيعه در مهدويت گرايي، غرب را سراسيمه کرده است، زيرا با تفکري مواجه شده است که منتظر فرد موعود است- نه سرزمين موعود- که روزي اين فرد موعود ظهور کند و بشر را نجات دهد. غرب براي مواجهه با انديشه اي که زمان موعود را برمي تابد نه مکان موعود را اصلاً آمادگي نداشته و ندارد. لذا سراسيمه وارد اين عرصه شده است و از يک سو با ساخت سريال هايي چون «لاست» و «4400» سعي دارد زمان موعود را مصادره کند، و از سوي ديگر تلاش مي کند افراد و اشخاص موعود را در مکاتب متعدد بشري يا ديني غير شيعي، در مقابل مهدي موعود(عج) معرفي کند، از شيطان موعود، يعني «لوسيفر» در سلسله آثار سينماي شيطان گرا، تا «آواتار» مکاتب هندي و چيني.
آنچه که اهميت دارد اين است که اتوپياگرايي و آکرونياگرايي غربي، عميقاً مقوله اي فلسفي است و هيچ ردي در آيات قرآن و احاديث و روايات شيعي در مورد آن نمي توان يافت. اين به آن معني نيست که اسلام نظريه ي جامعه سازي ندارد، بلکه از اين روست که اساساً اتوپيا و آکرونيا، صرفاً ناظر به همين دنيا هستند، اما اسلام روي کردي عقباگرا دارد و جامعه ي اصلي و ابدي در آخرت پديد مي آيد. نکته ي مهم اين است که جامعه ي اخروي انسان ها، در دوره ي زندگي دنيوي آن ها ساخته مي شود. موضوع مهم ديگر اين است که در دنيا نيز اسلام جامعه ي آرماني دارد، جامعه اي که معطوف به آخرت است، و در ميان شيعه به جامعه ي آخرالزماني مهدوي و يا جامعه ي قرآني هجري شناخته مي شود. اما روش هاي ايجاد جامعه ي مهدوي در دنيا، با اتوپياسازي و آکرونياسازي مدرن در تعارض و تقابل است که يکي از ارکان تعارض آن ها، در مباني دنياسازي است.
? در سخن از اتوپيا، متفکران و منتقدان دوره ي مدرن از تلازم واژه ي ايدئولوژي با اتوپيا سخن مي گويند. چگونه قرون متأخر- يعني 18، 19و 20- مبتلاي ايدئولوژي شد؟
براي تبيين ابتلاي غرب مدرن به ايدئولوژي نيز بايد به عصر افلاطون بازگشت. واژه ي ايدئولوژي، ريشه در مفهوم «ايديا» دارد که نخستين بار در فلسفه ي افلاطون مطرح شد. در فلسفه ي علم، باور انسان در روند تکوين خود، پنج مرحله يا حالت دارد: ابتدا «باور به مثابه هوا» که در زبان يوناني به «دکسا» معروف است. دکسا در زبان فارسي به «گمان» و در زبان عربي به «ظن» ترجمه مي شود.
در مرحله ي دوم، «باور به مثابه غبار» است که در زبان يوناني به «ايديا» شناخته مي شود. در اين مرحله، نسبت به دکسا، باور مشهورتر است، کما اين که انسان هوا را نمي بيند، اما غبار قابل مشاهده است. مشکل غبار اين است که شکل ندارد.
در مرحله ي سوم، «باور به مثابه خمير» است که در زبان يوناني به «دکترينا» معروف است. باور در اين مرحله، شکل گرفته و هم چون خمير، قابل قالب گيري است. تفکر و باور در اين مرحله امکان شکل پذيري و تبديل شدن به «تخنه» که اکنون تکنيک و تکنولوژي ناميده مي شود را دارد.
در مرحله ي چهارم، «باور به مثابه کلوخ» است که در زبان يوناني به «تنت» شناخته مي شود. باور در اين مرحله، انعطاف و شکل پذيري مستمر خود را از دست داده و در يک قالب مشخص باقي مانده است.
در مرحله ي پنجم، «باور به مثابه سنگ» است که در زبان يوناني به «دگما» معروف است. باور در اين مرحله، کاملاً متصلب و فشرده شده و مانند قلوه سنگ، فاقد انعطاف است. دگما در زبان عربي به «تحجر» ترجمه مي شود.
اروپا با سرازير نمودن دزدان دريايي خود به اقيانوس ها و اشغال سرزمين سياهان (آفريقا)، سرخپوستان (آمريکا) و قاره ي آسيا، ثروت مادي عظيم و برده هاي فراواني به خانه ي خود برد و موتور پيشرفت خود را در قالب انقلاب هاي گوناگون از جمله انقلاب صنعتي و غيره روشن نمود. اين پيشرفت ظالمانه مادي، محتاج هم سويي و هم طرازي فکري بود، زيرا جامعه ي اروپايي به سرعت در حال تغيير از يک محيط فئودالي به يک محيط بورژوايي بود، شرايط موجود و روند تحولات مزبور بايد «تئوريزه» مي شد. دانشمندان و فلاسفه ي غربي اين نقش را عهده دار شدند.
همزمان با غارت آسيا و آفريقا و آمريکا، از سوي دزدان دريايي اروپايي، فلاسفه ي اروپايي تئوريزه نمودن تحولات اجتماعي را با شتاب چشم گيري انجام دادند. اين شتاب براي آن ها دردسرساز شد، زيرا تفکر روند طبيعي خود را از مرحله ي دکسا تا ايديا، و سپس دکترينا، طي ننمود، بلکه به طور نارس و ناقص، در مرحله ي ايديا متولد شد.
آدام اسميت با بررسي شرايط موجود، کتاب «ثروت ملل» را نوشت، و «مالتوس» به سرزمين غصب شده ي جديد (آمريکا) سفر مي کرد و سپس نظريه ي اقتصادي- جمعيتي خود را نگاشت. هگل، به دقت تحولات انقلاب فرانسه و شکل گيري دولت آنگلوساکسن آمريکا را نظاره مي کرد و جامعه ي مدني را پرداخت. مارکس با نقد عمل کرد کاپيتاليسم- امپرياليسم انگليس در هند و آفريقا، نظريات خود را با کمک انگلس به قلم آورد تا مارکسيسم را رقم زده باشد.
هر انگاره ي خامي، يک «ايسم» در انتهاي خود يافت و به عنوان يک «سيستم عامل» و نرم افزار، براي اداره ي جامعه، معرفي شد. معرکه ي نرم افزارها، معرکه ي «ايسم ها» بود: ايدئولوژي ليبراليسم، ايدئولوژي ناسيوناليسم، ايدئولوژي سوسياليسم، ايدئولوژي کاپيتاليسم، ايدئولوژي مارکسيسم، ايدئولوژي فاشيسم، ايدئولوژي شووينيسم، و صدها ايدئولوژي سياسي- فرهنگي- هنري- اجتماعي- فلسفي- و … ديگر.
تقابل ايدئولوژي ها و تضاد منافع در بستر اجتماعي اروپا، در قرون 18، 19، 20 زمينه ي جنگ هاي عظيمي شد که تنها در دو مورد آن، يعني جنگ هاي اول و دوم جهاني، ده ها ميليون نفر کشته شدند. جالب اين است که صحنه گردان اين تحولات در قرون 18، 19، 20 در غرب يهوديان هستند: از يک سو خاندان روچيلدها در پهنه ي اروپا، جنگ افروزي نموده و از دولت هاي درگير حمايت مالي مي کنند، از سوي ديگر متفکران يهود، اين منازعات را تئوريزه مي کنند. بيش از 60درصد متفکران طراز اول غرب مدرن، از اسپينوزا تا مارکس، و از فرويد تا انشتين يهودي، بوده اند. در واقع ايدئولوژي ها، تفکرات خامي بوده اند که عمدتاً (نه همه ي آن ها) از ذهن هايي يهودي تراوش کرده اند. خاندان يهودي مديچي در ايتاليا، با ايجاد نظام مالي ربامحور موسوم به بانک، رنسانس و جنبش امانيسم را پشتيباني نمودند و عصر مدرن را به تبع روند پسارنسانس آغاز نمودند، و خاندان يهودي روچيلد در انگليس و اروپاي غربي و آمريکا با ايجاد نظام قرضه ي ملّي و سهام، ايدئولوژي اجتماعي «يهودپايه» را پشتيباني نمودند. متأسفانه در جامعه ي دانشگاهي ايران در حوزه ي علوم انساني، همواره اين فرض غلط مطرح است که غرب با تفکر فلسفي امثال دکارت و کانت و هگل، يا جان لاک و مارکس به پيشرفت مادي کنوني نايل آمده است.
حال آن که نقش خاندان مديچي و روچيلد از يک سو، و نقش کريستف کلمب و واسکودوگاما، يا تاسماني و ماژلان، از سوي ديگر، بيش از 90درصد و نقش فلاسفه و ايدئولوگ ها کمتر از 10درصد از پيشرفت تمدني غرب را رقم زده اند.
لذا ابتلاي غرب به ايدئولوژي گرايي به دليل شتاب روزافزون پيشرفت مادي غرب و در نتيجه تحولات سريع اجتماعي در اروپا بود و از اين رو بشر غربي مجبور شد انديشه هاي خام و آزمون نشده اي را به عنوان نرم افزار اداره ي جامعه ببافد و معرفي کند.
? نسبت اين ايدئولوژي ها با اتوپياي غربي چيست؟
همان گونه که بيان شد، اتوپيا، طرح استراتژيک خوانده مي شود و استراتژي، خود به موازات تاکتيک و تکنيک، ماحصل مرحله ي سوم تفکر و باور، يعني دکترينا است. در واقع تنها «دکترينا»ست که به تکنولوژي، تاکتولوژي و استراتژيولوژي منتج مي شود و از مرحله ي دوم يعني «ايديا»، اين لايه هاي سه گانه ي تعيّن تفکر، پديد نمي آيد. اتوپيا، به عنوان طرح استراتژيک، برخاسته از مرحله ي سوم، يعني دکترينا است، اما هنگامي که از مرحله ي دوم، يعني ايديا انتظار سيستم عامل و نرم افزار وجود داشته باشد، اين سيستم عامل يا نرم افزار ايدئولوژيک، يک انديشه ي خام است و مدل جامعي در قالب اتوپيا ارايه نمي کند. در نتيجه اگر مثلاً از ايدئولوژي مارکسيسم استفاده شد براي تحقق اتوپياي شوروي، وقتي که ظهور و بروز پيدا نمود، تازه مشخص شد که چه جهنم عجيبي است.
يا مثلاً تحت تأثير ابرمرد نيچه، و در کنار دست مارتين هيدگر، آدولف هيتلر اتوپياي ايدئولوژي نازيسم را به گونه اي آغاز کرد که مدخل آن نژادپرستي بود. هم چنين، پس از فروپاشي شوروي که موجب به حاشيه رفتن مارکسيسم شد و در نتيجه ايدئولوژي نئوليبراليسم، تنها ايدئولوژي برتر جهان معرفي شد، اتوپياي ليبرال کاپيتاليسم آمريکا در قالب American Life Style به جهان عرضه شد. اما در سه سال اخير از سال 2007- 2008 به اين سو، با فروپاشي عظيم اقتصادي غرب که از نظام بيمه ي آمريکا آغاز گرديد مشخص شد که اتوپياي آمريکا بر نظام مالي ربامحور استوار است و در نتيجه در حال اضمحلال است. اکنون آمريکا با 5/14 تريليون دلار بدهي خارجي عملاً ورشکسته است و ورشکستگي نظام سرمايه داري آمريکا، ورشکستگي اتوپياي آمريکايي است. در واقع اگر از ايدئولوژي ها، که انديشه هاي خامي هستند و به مرحله ي پختگي، يعني دکترينا نرسيده اند، کسي اتوپيا يا آکرونيا اخذ کند، آن اتوپيا يا آکرونيا، در عمل ناکارآمدي خود را بروز خواهد داد. عملاً اگر غرب تعجيل نمي کرد و اجازه مي داد تفکر اجتماعي از مرحله ي ايديا عبور کند و آن را در قالب ايدئولوژي حبس نمي کرد و تلاش مي نمود تا تفکر اجتماعي به مرحله ي دکترين برسد، اکنون مجبور نبود از تبعات حاصل از ايدئولوژيک نمودن هر پديده که به يک دگرديسي اجتماعي خونبار در غرب منتج شد، بگريزد. ايدئولوژي، به عنوان بروز اجتماعي خام يک تفکر فلسفي، هيچ گاه نتوانست اتوپياي جامع و کاملي ارايه کند. ايدئولوژي مارکسيسم که مبناي شکل گيري ديکتاتوري پرولتاريا در شوروي شد، در مسکو با سه شکل ايدئولوژيک معرفي شد: تروتسکيسم، لنينيسم و استالينيسم. البته به اين افتراق ختم نشد، بلکه وقتي مارکسيسم از شوروي وارد چين شد، تبديل به مائوئيسم، و وقتي به کره ي شمالي رسيد تبديل به «جوچه ايسم يا کيم ايل سونگيسم»، و در کوبا تحت عنوان کاستروئيسم، شکل گرفت و در هيچ نقطه اي در عالم از غرب در کوبا تا شرق در چين و کره ي شمالي، موفق به ارايه يک اتوپياي جامع نشد.
? آيا اکنون که دانش استراتژي و طرح ريزي استراتژيک را به صورت آکادميک ارايه و آن را جاي گزين اتوپياهاي خام عصر ايدئولوژي گرايي کرده اند، موفق به رفع نقيصه ي ناکارآمدي مزبور شده اند؟!
طرح ريزي استراتژيک علي رغم پيشينه ي چند هزار ساله ي خود که به جمهور افلاطون برمي گردد، به عنوان يک دانش و روش نوين، دوره ي کودکي يا حتي جنيني خود را در غرب مي گذراند. هنوز مدت زيادي از مبحث «مرگ ايدئولوژي» نگذشته است و تلاش ها براي بازگشت به روند طبيعي تفکر، به ويژه در عبور از «ايدئولوژي» و رسيدن به «دکترينولوژي» کوشش هاي نخستين است و اگر اين حرکت آغازين را حاصل شکست ايدئولوژي هاي ناسيوناليسم و سوسياليسم و ليبراليسم بشناسيم، دستاورد کم و کوچکي نيست. مهم اين است که بشر غربي به بيهوده بودن ماندن در ايدئولوژي ها و عدم عبور از آن ها به سوي تفکر کامل و جامع پي برده است، زيرا هيچ يک نتوانستند جامعه اي آرماني براي او پديد آورند.
? آيا ايدئولوژي صهيونيسم که مدعي سرزمين موعود در پهنه ي فلسطين است نيز نتوانسته است اتوپياي مورد نظر خود را پياده کند يا اين که از اين مرحله عبور کرده است؟
غرب، با عبور از دو ايدئولوژي شکست خورده ي فاشيسم موسوليني و نازيسم هيتلر، دوران پس از جنگ جهاني دوم را در 1945 آغاز کرد. در اين مرحله يک مثلث فاتح ايدئولوژيک پديد آمد: مارکسيسم در شوروي، ليبراليسم در آمريکا، و صهيونيسم در سرزمين اشغالي فلسطين. در سال 1990 ايدئولوژي مارکسيسم با فروپاشي اتوپياي مسکو، به حاشيه رانده شد. در ابتداي تابستان 2007 نيز ژوزف استيگليتز اقتصاددان مشهور غربي، در مقاله اي تحت عنوان «پايان نئوليبراليسم»، موضوع فروپاشي اقتصادي غرب و در نتيجه پايان ليبراليسم را سر داد. اکنون تنها ايدئولوژي ظاهراً جامع، صهيونيسم است، که نفس مي کشد. به ويژه اين که در متن مسيحيت، پديده ي ايدئولوژيک صهيونيسم مسيحي نيز در کنار صهيونيسم يهودي شکل گرفت. اما واقعيت عجز و ناتواني صهيونيسم از مارکسيسم و ليبراليسم مشهورتر است. صهيونيست ها در سرزمين اشغالي فلسطين، اتوپياي صهيون را به نام اسراييل تشکيل دادند. در اين اتوپيا، از مدل ليبرال افراطي در راست، تا مدل جامعه ي «کيبوتس» در چپ، را در سرزميني کوچک از حيفا تا تل حبيب (تل آويو) پياده کردند. اما در سال 1387 مجبور شدند آخرين کيبوتس را جمع کنند.
تلفيق سوسياليسم و ليبراليسم و ژودائيسم در يک مدل التقاطي تحت عنوان صهيونيسم، که يک ايدئولوژي تک قومي و تک ديني، و نژادپرست است، مدت هاي مديدي است که ناکارآمدي خود را نشان داده است. ترکيب سرزمين موعود- آتلانتيس گمشده ي يهود- با پديده ي اسراييل- به عنوان اتوپياي ايدئولوژي صهيونيسم- اکنون در جهان به عنوان جهنم اسراييل که ملغمه اي از نژادپرستي و فاشيسم است شناخته مي شود. تمام اندوخته هاي سه هزار ساله ي يهود براي ايجاد بناي «مدينا» که در زبان عبري همان جامعه ي آرماني شهري است عملاً با شکست مواجه شده است، زيرا ربا، جزء لاينفک جامعه سازي نوين يهود و رهاورد او براي بشر مدرن بوده است و از آن جا که ربا جنگ با خداست، هر اتوپيايي که بر محور جنگ با خدا شکل بگيرد قطعاً نابود خواهد شد.
? جامعه ي آرماني و اتوپياي آينده ي غرب براي بشر چيست؟ آيا مدل جديدي را مدنظر دارند؟
آن چه هنوز باقي است اتوپياي آمريکايي يا «سبک زندگي آمريکايي» است که مبتني بر ايدئولوژي مضمحل ليبراليسم پديد آمده و اساس آن مفهوم «لسه فر» يا بگذار هر چه مي خواهد انجام دهد، مي باشد.
حد فاصل سبک زندگي آمريکا و ايدئولوژي ليبراليسم را مفهوم «جامعه ي مدني» که به تعبير يورگن هابرماس، همان «جامعه ي بورژوايي» است تشکيل مي دهد. ايدئولوژي ليبراليسم، جامعه ي بورژوايي و سبک زندگي آمريکايي، حوزه ي حيات «محافظه کاري» را شکل مي دهند. يعني عملاً جامعه ي ليبرال، يک جامعه ي محافظه کار و طرف دار وضع موجود است و چندان رغبتي به تغيير وضع موجود و رفتن به سوي وضع آرماني ندارد، زيرا آرمان او همين وضع موجود است.
از اين رو غرب و به ويژه آمريکا، هيچ نرم افزار جديدي براي اداره ي جامعه ندارد و تنها تلاش او اين است که به حفظ وضع موجود بپردازد. در اين راه، غرب سعي مي کند وضع موجود را با تغييرات تکنولوژيک نوسازي کرده و آن را رنگ و جلاي تازه اي بدهد. در داستان ها، فيلم و سريال هاي خود نيز يکسره اذعان مي دارد که جامعه ي آرماني و اتوپيا همين وضع موجود است و شما را از آن راه گريزي نيست، کما اين که پيام سريال گمشده Lost نيز اين است که از جزيره ي جهاني که همان اتوپيا و آکرونياي گمشده است، بشر را به بيرون گريزي نيست.
اين محافظه کاري و حفظ وضع موجود همان مرگ ايدئولوژي و پايان ايدئولوژي است که غرب به آن رسيده است و تلاش مي کند با عبور از ايدئولوژي، راه مفري بيابد.
البته در دوره ي کنوني، آمريکا سبک زندگي آمريکايي را از عالم واقع به عالم مجاز نيز کشانده و در فضاي سايبر، با ايجاد پديده ي «زندگي دوم» نوع متمايزي از زندگي را رقم زده است. کلبه ي سنتي جاي خود را به کلبه ي ديجيتالي داده است و بشر در کلبه ي ديجيتالي از طريق کامپيوتر شخصي خود با ميلياردها نفر در فضاي سايبر همسايه است. اکنون اتوپياي ديجيتالي و آتلانتيس سايبرنتيک سبک زندگي آمريکايي، يک حلاوت زودگذر مانند شيريني آدامس هاي بادکنکي، به مشتاقان خود مي دهد، اما بلافاصله پس از آن، اين مشتاقان مي مانند و يک جهان فاقد معنا. و مجدداً بشر در جست وجوي معنا، سرگردان و حيران و تشنه ي معنا، در پهنه ي فضاي سايبر و اينترنت، به جست وجوي حقيقت مي پردازد، ليکن دريغ از جرعه اي حقيقت در عالم مجاز!
? اتوپياگرايي در اسلام چگونه است؟ آيا اسلام هم اتوپيا و آتلانتيس دارد؟
اتوپيا مقوله اي فلسفي و مربوط به عالم فلسفه است. هم در دوره ي امانيسم اول، يعني در عصر آتن افلاطون، و هم در دوره ي امانيسم دوم، يعني در عصر مدرن، اتوپيا، مقوله اي فلسفي و اين جهاني است.
اساساً فلسفه ي غرب چه فلسفه ي کلاسيک دوره ي باستان و چه فلسفه ي مدرن، با اين جهان سروکار دارد و اين جهاني است. در نتيجه جامعه ي آرماني آن نيز اين جهاني است. اما در اسلام، جامعه ي آرماني بشر، اخروي است نه دنيوي. دنيا، مزرعه ي آخرت است و بشر در دنياي موقت براي عاقبت و آخرت که دائمي و ابدي است تلاش مي کند، لذا جامعه سازي او در دنيا، با نيت تسهيل جامعه سازي او در عقبا صورت مي گيرد.
فلسفه ي غرب ماهيتي امانيستي و بشرمحور و دنياگرا دارد، اما حکمت قرآني، ماهيتي تئوئيستي و خدا محور، و عقباگرا دارد.
در مکتب شيعه، سه عالم پيش رو با عبور از وضع موجود، مطرح است: ابتدا عالم متعالي و جامعه ي آرماني موعود که در زمان گمشده، توسط فرد موعود به عنوان منجي پديد مي آيد. لذا يک انسان شيعي، براي تحقق آن نجات توسط منجي، و براي تحقق ظهور آن منجي تلاش مي کند. فرد شيعه، سپس به مرگ مي انديشد و عالم برزخ را در نظر دارد، به عنوان عالم موقت پس از مرگ. و در نهايت، به معاد مي انديشد و عالم آخرت و عاقبت.
دنيا، از ماده ي دني و از دست رفتني است، پس هر اتوپيايي در دنيا، روزي مضمحل مي شود. اما آخرت، سراي ابدي است. عاقبت در قرآن براي مجرمين و متقين مشخص شده است. تأکيد قرآن بر اين که ان العاقبه للمتقين گواه اين است که به ويژه در آخرت، عاقبت مطلوب از آن اهل تقواست. پس اساس جامعه ي آرماني اخروي، بر تقواست. تقوا، در يک کلمه «خويشتن-پايي» است، يعني اين که بشر خود را از چشم خدا ببيند و بپايد.
لذا در اسلام، مدينه ي فاضله، همان جامعه ي مهدوي يا جامعه ي هجري است که دنيايي آباد در مسير عقبايي آبادتر است. اساس دنياي آباد و عقباي آباد، بر تقواست. در جامعه ي مهدوي يا جامعه ي هجري، مکان گمشده (آتلانتيس) يا زمان گمشده مطرح نيستند، بلکه بر وزن «ناکجاآباد»، «ناگاه» يا «ناهنگامه» مطرح است:
نازماني و زماني که هر آن ممکن است فرا برسد. مهم آن است که شيعه- يعني پيرو- تلاش کند تا خود را لايق آن «زمان موعود» سازد. اساساً رسيدن آن زمان موعود منوط به صيرورت و شدن نوع بشر است، و هر قدر بشر خود را بيشتر لايق کند، آن زمان سريع تر فرا مي رسد.
و نکته ي آخر!
نگراني من از التقاط است. تلقي فلسفي غرب و اتوپياگرايي و آکرونياگرايي غرب هيچ قرابتي با مهدويت و جامعه ي آرماني مهدوي ندارد. مهدويت، محتاج انديشه ي ناب قرآني است. با تلقي موعودگرايي و مدينه فاضله گرايي فلسفي نمي توان به جامعه ي مهدوي رسيد. جامعه ي مهدوي جامعه اي ناظر به معاد و عالم عقباست و اين متغير در انديشه ي فلسفي غرب مغفول است. لذا در شرايطي که غرب تلاش مي کند از ايدئولوژي بگريزد و اتوپياي خود را بر بنيان ديگري نهد، حمل مهدويت بر روي کردهاي اتوپياگرا و آکرونياگراي فلسفي غربي، ظلمي مضاعف به مهدويت و التقاطي عميق است. از حضرت روح الله(ره) به ياد داشته باشيم که «التقاطي فکر کردن خيانتي بزرگ به اسلام و مسلمين است».
منبع : نشریه موعودشماره 125 و 126 در تيرماه 90