نويسنده:جرج گراهام*
مترجم: علي رضا رضايت
فلسفه ذهن حوزه اي از فلسفه است كه تلاش مي كند فهمي نظام مند و جامع از ذهن ارائه دهد. كوشش اين قسم از فلسفه شناختن ماهيت ذهن، كاركرد و كشف راز آن است
از جمله مسائلي كه از ديرباز انديشه بسياري از فيلسوفان و دانشمندان علوم طبيعي و حوزه انسان شناسي را به خود معطوف داشته است، مسأله ماهيت ذهن، كاركرد آن و نحوه ارتباط آن با جسم بوده است. كتاب درآمدي بر فلسفه ذهن تأليف جرج گراهام كه اكنون ترجمه فصل اول آن پيش روي خواننده محترم قراردارد از آن دسته تحقيقاتي است كه در اين زمينه صورت پذيرفته است. اين كتاب مشتمل بر يازده فصل است و فصل اول آن به بررسي چيستي فلسفه ذهن پرداخته است. نگارنده در بخش اول مقاله دو ويژگي ممتاز فلسفه يعني جامعيت و نظام مندي را توضيح داده است. آن گاه به بررسي ماهيت ذهن مي پردازد و نهايتاً تعريفي از فلسفه ذهن ارائه مي كند. وي در بخش دوم به بررسي ماهيت انواع تجربه پرداخته و با ذكر نمونه هايي از تجربيات افراد و بررسي استدلالات مطرح نشده در خصوص آنها مطلب را به سرانجام رسانيده است.
فلسفه ذهن چيست؟
شما هنگام خواندن يك كتاب از ذهنتان بهره مي گيريد. هنگام تأمل روي يك مطلب ذهنتان در حال فعاليت است، هنگامي كه روي صندلي خود نشسته ايد تجاربي داريد.
هنگام ديدن رنگ جلد كتاب تجربه ديداري داريد. هنگامي كه به صداي اتاق مجاور گوش مي دهيد يك تجربه شنيداري داريد. ذهنتان، شما را قادر مي سازد كه بخوانيد، بينديشيد و بشنويد. اكنون براي يك لحظه تصور كنيد اگر جهان ما (كره زمين) عاري از ذهن بود چه اتفاقي مي افتاد. اگر جهان فاقد تجربه و انديشه بود چه پيش مي آمد، دست كم جهاني عاري از ذهن يا به قول جان كيتس يك سكوت مطلق با جوانه ها و زنگها و ستارگان بي نام داشتيم كه در آن هيچ چيز نام و نشاني نداشت. جهاني كه در آن انديشه درباره چيزي يا تجربه امري غيرممكن مي نمود. در اين جهان هيچ كس وجود نداشت نه شما بوديد و نه من. خوشبختانه جهان خالي از ذهن نيست. در واقع جهان مملو از اذهان است. به علاوه اذهان در اين جهان نه تنها اشياء را مي نامند بلكه خود نيز ناميده مي شوند. آنها توسط انواع و افراد مشخص مي گردند به عنوان مثال: ذهن حيوان، ذهن انسان، ذهن من، ذهن شما، ذهن چارلز ديكنز و يا ذهن هر كس ديگر. اذهان نه تنها نامگذاري مي گردند بلكه در علم، داستان، شعر و فلسفه نيز مورد مطالعه و بررسي قرار مي گيرند. هدف اين مقاله معرفي حوزه اي از فلسفه است كه به مطالعه ذهن مي پردازد؛ فلسفه ذهن.
تعاريف اوليه و نظريات مقدماتي
فلسفه ذهن چيست؟ فلسفه ذهن حوزه اي از فلسفه است كه تلاش مي كند فهمي نظام مند و جامع از ذهن ارائه دهد. كوشش اين قسم از فلسفه شناختن ماهيت ذهن، كاركرد و كشف راز آن است. اگر چه فلسفه ذهن يك موضوع منحصر به فرد است در عين حال از جوانب و بخشهاي متعددي برخوردار است كه اساس كار اين مقاله را تشكيل مي دهند. ضمن اين كه فرد قادر خواهد بود پيش از خواندن اين مقاله از طريق بررسي مفاهيم گوناگون به كار رفته در تعاريف پيشين از فاعل شناسا آگاهي يابد. ابتدا اجازه دهيد نگاهي به فلسفه داشته باشيم آنگاه سراغ ذهن رفته و در نهايت به فلسفه ذهن بپردازيم.
اهتمام فلسفه به عنوان يك درس يا نظامي آكادميك عبارت است از فهم جامع و نظام مند اساسي ترين جوانب تجربه انسان و اين جوانب به همان ميزان كه شامل ذهن مي شوند در برگيرنده دين، علم، هنر، زبان و اخلاق نيز هستند. كليد واژه هاي مورد بحث ما در اين مقاله عبارتند از: نظام مند و جامع. اين دو كليد واژه از جمله ويژگي هاي مميزي فلسفه به شمار مي روند و آن را از ساير علوم نظري و عقلي نظير تاريخ و فيزيك جدا مي سازند. جامعيت دو بعد دارد: ۱- بعد سطحي ۲- بعد عمقي.
در فيزيك بحث از حركت مطرح است نه اعتقاد به خدا. موضوع مورد مطالعه در تاريخ نيز صرفاً وقايع گذشته است، نه تفاوت بين خوب يابد. اما فلسفه به مطالعه مسأله اعتقاد به خدا و نيز تفاوت ميان درست و نادرست و همچنين به بررسي مباني اصلي فيزيك و يا تاريخ مي پردازد. از اين حيث فلسفه حوزه وسيعي را در برمي گيرد.
فلسفه به گونه اي نظام مند زمينه وسيع تري را نسبت به علوم ديگر پوشش مي دهد، اين كه فلسفه زمينه هاي متعددي را در برمي گيرد حاكي از ويژگي گستردگي آن است. اما عمق چيست؟ سعي فلسفه گذشتن از سطح و رسيدن به عمق و هسته است. در واقع گاهي اوقات استدلال يك فيلسوف چنين است كه چيزي نزديك به شيوه ديگري از تحقيق نظير دانش را مي بايست جايگزين نمود. اين امر نماد تلاشي براي رسيدن به عمق است. فلسفه مي تواند موجب بروز تغييراتي در ساير نظامها گردد چرا كه اين علم اساس آن نظامها را عميقاً مورد مطالعه و بررسي جدي قرار مي دهد. برخي از روانشناسان با نظر سوزان بلك مور روانشناس دانشگاه بريستل مبني بر اين كه بعد از مرگ جسم مادي هيچ تجربه اي از خود باقي نخواهد ماند، موافقند.(۱) اما فلاسفه در اين مورد با آنها همداستان نيستند. فيلسوف ممكن است درست يا غلط چنين استدلال كند كه يك تحليل دقيق از اطلاعات خام و تجربي با دانسته هاي حوزه هاي ديگر تجربه انسان نشانگر اين خواهد بود كه «خود» يا ذهن باقي مي ماند و لزوماً بعد از مرگ جسم از بين نمي رود.[البته] هدف نگارنده در اينجا بيان تناقض فلسفه با نظريات بنيادين دانشمندان و روانشناسان نيست. برخي از فلاسفه با شك و ترديدي كه بلك مور در خصوص بقا مطرح كرد موافقند. مسأله مورد نظر در اينجا جامعيت فلسفه و بويژه تلاش آن براي رسيدن به عمق يك چيز(پديده) است. سعي و تلاش فلسفه درك و فهم است، حتي اگر اين امر به معناي چالش با نظريات و عقايد نظامهاي ديگر تلقي گردد.
تا بدينجاي مقاله حاضر جامعيت فلسفه را مورد بررسي قرار داديم. اما نظام مند بودن به چه معناست؟
ساده ترين راه جهت توصيف نظام مند بودن (كه بيانگر ايده اصلي است اما تلاش چنداني جهت روشن نمودن آن نمي كند) آن است كه: فلسفه از دو ويژگي انسجام و سازگاري توأمان برخوردار باشد. منظور از انسجام آن است كه گزاره هاي فلسفي با يكديگر متناقض نباشند و مراد از سازگاري آن است كه طرفين قضايا يكديگر را تأييد كنند.
عناصر نظام مند بودن (انسجام و سازگاري) بسيار انتزاعي به نظر مي رسند و در واقع توصيف دقيق آنها بسيار دشوار است. اما در عين حال فلسفه مستلزم اين دو ويژگي است و هر گزاره اي كه فاقد يكي يا هر دوي اينها باشد، غيرنظام مند و مطرود است. به منظور روشن شدن بحث سه مدعاي فلسفي ذيل را در خصوص ذهن، مغز و مرگ در نظر بگيريد.
مدعاي اول: ذهن يك چيز است و در واقع همان مغز است. بدين معنا كه ذهن و مغز يكي هستند.
مدعاي دوم: ذهن بعد از مرگ باقي مي ماند.
مدعاي سوم: مغز بعد از مرگ باقي نمي ماند.
مدعاهاي اول، دوم و سوم را نمي توان درست انگاشت از اين حيث آنها داراي انسجام نيستند. ذهن نمي تواند باقي باشد در حالي كه مغز (چنانچه ذهن و مغز يكي باشند) از ميان برود. براي مقايسه، اين مثال را در نظر بگيريد: من يك شخص و در واقع همان جرج گراهام هستم. من نمي توانم به اسكاتلند سفر كنم در حالي كه جرج گراهام به چين سفر كند. اگر ما يك شخص واحد باشيم پس هر چه من انجام مي دهم جرج نيز مي بايست همان را انجام دهد چرا كه او، من هستم. اما براي دستيابي به نظام مندي چه بايد كرد؟ در مثال مذكور، يك بار مدعاي اول را برداشته و مدعاي چهارم را اضافه مي كنيم: ذهن و مغز يكي هستند. مدعاي دوم، سوم و چهارم منسجم اند و هر يك از گزاره ها را مي توان درست انگاشت. اين بدان معنا نيست كه گفته شود هر يك از آنها به راستي صحيح اند لكن مي توان ادعا كرد كه اين مجموعه از تناقض مبري است. حتي مدعاهاي دوم، سوم و چهارم يكديگر را تأييد مي كنند. چنانچه به عنوان مثال اگر ذهن و مغز يكي نباشد، پس آنچه درباره ذهن صادق است درباره مغز صادق نيست، آن چيز چيست؟
پاسخ احتمالي مدعاهاي دوم و سوم آن است كه ذهن بعد از مرگ باقي است اما مغز خير. پس مدعاهاي دوم و سوم، مدعاي چهارم را تأييد مي كنند. در واقع آنها علت صدق مدعاي چهارم را توضيح مي دهند. لذا مدعاهاي دوم، سوم و چهارم نه تنها سازگارند بلكه معقول و منطقي و منسجم و داراي روابط تأييدكننده دو طرفه نيز هستند. متأسفانه شايد همانگونه كه گيلبرت هارمن، استاد فلسفه دانشگاه پرينستون، در جاي ديگر خاطر نشان مي كند، هيچ قانون ثابتي كه نحوه رسيدن به سازگاري و انسجام را نشان دهد وجود نداشته باشد. نظام مندي نشان مي دهد كه چيزي (يكي از گزاره ها) در مدعاهاي اول، دوم و سوم بايد كنار رود. اما كداميك؟ آيا مي بايست مدعاي چهارم را به جاي مدعاي اول بگذاريم؟ آيا لازم است مدعاي دوم مبني بر باقي ماندن ذهن بعد از مرگ را رها كنيم؟ مدعاي سوم كه مدعي عدم بقاء مغز است چطور؟
هر يك از اين بديلها مجموعه سازگار و منسجمي از مدعاها را بوجود مي آورد اما حتي بدون داشتن دستورالعملهاي دقيق براي نظام مندي واضح است كه فلسفه اي كه فاقد نظام مندي، سازگاري و انسجام باشد، نمي تواند سيستماتيك باشد. فلسفه ها را مي توان در پاره اي زمينه ها غيرقابل قبول دانست كه يكي از آنها عدم نظام مندي است. عجالتاً اضافه مي كنم چنانچه جامعيت و نظام مند بودن دو ويژگي برجسته فلسفه باشند، اين دو ويژگي از خصايص منحصر به فرد فلسفه نيستند. فلسفه با علومي نظير فيزيك و تاريخ متفاوت است و اين تفاوت [تنها] بدين دليل نيست كه فلسفه از لحاظ نظام مندي زمينه هاي بيشتري را پوشش مي دهد بلكه به خاطر ارزش و محتواي آن نيز هست. به عنوان مثال اساس فيزيك، رياضيات و آزمايش است. اما فلسفه نيازي به اين دو ندارد.
مبناي تاريخ نيز وقايع گذشته است لكن فلسفه اين طور نيست. فلسفه حتي نيازمند فيلسوفان گذشته و متفكران پيشين خود يعني افلاطون و سقراط (با وجود نظريات ارزشمند شان) هم نيست. قلب روش فلسفي تعقل و استدلال است. انگيزه يا دليل تفلسف افراد عبارت است از: ويژگي هاي جهان و تجربه انساني كه افراد طبيعتاً آن را آزاردهنده، گيج كننده و معماگونه مي يابند؛ نظير «ذهن». ذهن چيست؟ قبل از ارائه تعريف اجازه دهيد نمونه اي از آنچه عملاً ذهن خوانده مي شود را مورد توجه قرار دهيم. فرض كنيد شما در حال شكستن گردو با گردوشكن هستيد و اين وسيله به جاي آن كه روي گردو ضربه وارد كند روي شست شما مي خورد. چه اتفاقي مي افتد؟ ابتدا احساس درد خواهيد كرد سپس شايد عصباني شويد و بعد نهايتاً معتقد مي شويد كه اشتباه كرده ايد. هر سه اين امور يعني درد، عصبانيت و اعتقاد فعاليتهاي ذهن هستند و يا وقايعي اند كه در ذهن يا بوسيله آن روي مي دهند. يك موجود فاقد ذهن نمي تواند احساس درد داشته باشد، عصباني شود يا احساس اشتباه كند. البته اين بدان معنا نيست كه صرفاً موجوداتي كه احساس درد؛ عصبانيت يا اشتباه مي كنند ذهن دارند.آنجا كه از ذهن برخورداريم مي انديشيم و تجربه مي كنيم.
اعتقاد يك نمونه مسلم از وقايع ذهني است كه فلاسفه و ديگران آن را جزو انديشه ها يا به عبارت تخصصي تر «تلقي هاي گزاره اي» دانسته اند. بويژه اينكه اعتقاد، انديشه يا ويژگي اي است كه با محتواي خاصي همراه است. چرا كه آن، اعتقاد به يك چيز است. در مثال فوق اين اعتقاد درباره خود شما زماني است كه شما در مقام فردي هستيد كه بي اختيار و ناگهان دست خود را فشار مي دهيد. نه در مقام خواننده يك كتاب، گرچه شما در حال خواندن اين مطلب هستيد و احتمالاً اعتقاداتي درباره خود با همان محتوا نيز داشته باشيد. نكته قابل توجه درخصوص انديشه هاي داراي محتوا آن است كه همين محتوا مي تواند در انواع مختلف انديشه به وقوع بپيوندد. لذا اگر بخواهيم به وضوح نشان دهيم بايد بگويم كه من مي توانم به اشتباهي كه مرتكب شده ام معتقد باشم. من مي توانم اشتباهم را به خاطر آورم و مي توانم از آن بترسم. تمام مثالها از يك محتوا برخوردارند و آن هم عبارت است از اينكه «من اشتباه كرده ام.»
فلاسفه عمدتاً انديشه هايي كه با محتوا همراهند را «تلقي هاي گزاره اي» مي نامند.
تلقي هاي گزاره اي، از آشكارترين نمونه هاي وقايع ذهني هستند كه نمي توانند در خودآگاه روي دهند. به عنوان مثال، ملاحظه كنيد تفاوت بين اعتقاد به اينكه Radio city music hall در نيويورك قرار دارد و اعتقاد به احساس درد يا احساس عصبانيت هنگامي كه انگشت شست شما ميان گردوشكن گير مي كند. اعتقاد مي تواند ناخودآگاه باشد. شما مي توانيد هنگامي كه خواب يا بيهوش هستيد، معتقد باشيد. اين امر بخشي از ذخيره حافظه شما از اطلاعات زمينه اي است. اما درد اينگونه نيست بدين معنا كه درد به خودآگاه برخورد مي كند و سپس فوراً منعكس مي گردد. تصور داشتن يك چنين درد يا عصبانيتي هنگام خواب يا بيهوشي غيرممكن است. اجازه دهيد رويدادهاي ذهني خودآگاه را تجربه ( يا براي تأكيد بيشتر، تجربيات آگاهانه) بناميم. و تلقي هاي گزاره اي را به رويدادهاي ذهني (نظير اعتقادات داراي محتوايي كه مي توان آنها را به صورت گزاره بيان نمود و از آنها آگاه شد) اختصاص دهيم. انديشه هاي نظري مي توانند آگاهانه يا ناآگاهانه باشند همچنين مي توانند تجربي يا غيرتجربي باشند. در عوض، تجربيات، خودآگاه هستند.
تعريف ذهن آسان نيست اما غيرممكن هم نيست. من با استفاده از دو مفهوم انديشه و تجربه ذهن را تعريف مي كنم:
ذهن آن است كه مي انديشد و تجربه مي كند موجود فاقد ذهن نه مي انديشد و نه تجربه مي كند. من و شما از آنجا كه از ذهن برخورداريم مي انديشيم و تجربه مي كنيم. اكنون برمي گرديم به تعريف فلسفه ذهن كه در سطور پيشين ذكر آن رفت. فلسفه ذهن چيست؟ فلسفه ذهن حوزه اي از فلسفه است كه سعي مي كند فهمي جامع و نظام مند از آنچه مي انديشد و تجربه مي كند ارائه دهد.
رنگ سياه و سفيد
تجربه يك مربي (Educator) ضروري است اما توصيف تجربه هيچگاه نمي تواند جانشين آن شود. احساس تجربه خودآگاه، هرچند كه ما خود آن تجربه را داشته باشيم، از ما گريزان است. در مورد سردرد ،من تنها در صورتي مي توانم كيفيت ميگرن را دريابم كه خود ميگرن را تجربه كرده باشم و از آنجا كه من هرگز تجربه ميگرن را نداشته ام طبيعي است كه ندانم اين نوع سردرد چگونه است. توصيف تجربه از يك امر مهم يعني كيفيت تجربه خودآگاه غافل يا به تعبيري محروم است. تجربه خودآگاه از راه علوم طبيعي قابل دستيابي است. علومي مانند زيست شناسي، شيمي و فيزيك مي توانند خودآگاه و ميگرن را توصيف كنند. شما [به منظور شناخت ميگرن] ديگر نيازمند مبتلا شدن به آن نيستيد بلكه علم مي تواند آن را براي شما توصيف كند. تصور كنيد من در جايي هستم كه پيشرفته ترين كتابها را در زمينه ميگرن در اختيار دارم، يكي از آنها را باز مي كنم. آيا در آن كتاب توصيفي مي يابم كه از طريق آن كيفيت ميگرن را دريابم؟ اين امر آرزوي فيلسوفاني است كه ذهن را از نقطه نظر علمي مورد بررسي قرار مي دهند. من اين ديدگاه را ديدگاه علمي خوشبينانه مي نامم. مطابق اين ديدگاه هرگونه حقيقت علمي فيزيكي درخصوص تجربه خودآگاه قابل شناخت خواهد بود. به عنوان مثال مي توان گفت كه تجربه شبيه چيست.
با وجود اين آيا اين ديدگاه ديدگاهي معقول است؟ آيا باز هم جايي براي انتقاد باقي مي ماند؟ اشكالي كه اين ديدگاه دارد آن است كه احتمال تصور يك ديدگاه علمي بدبينانه قابل قبول در برابر آن وجود دارد. مطابق اين ديدگاه حتي اگر ما فيزيك و شيمي و بيولوژي خودآگاه را نيز بدانيم باز نخواهيم دانست كه «خودآگاه» چگونه است. علت اين امر آن است كه «خودآگاهي» امري شخصي و دروني است. در واقع ما پيش از آنكه بتوانيم از چگونگي خودآگاه آگاهي يابيم، نيازمند آنيم كه خودآگاه باشيم. هيچگونه اطلاعات علمي و فيزيكي و غيرشخصي درخصوص ميگرن براي آگاهي از چگونگي آن كافي نيست. به منظور فهم نحوه پيدايش و بسط ديدگاه علمي بدبينانه، يكي از مشهورترين استدلالهايي كه به سود اين ديدگاه در فلسفه ذهن مطرح شده است را ملاحظه كنيد: اين استدلال يك استدلال به اصطلاح علمي از يك فيلسوف استراليايي به نام فرانك جكسن است.(۶) جكسن با يك داستان واضح و روشن به دفاع از ديدگاه بدبينانه مي پردازد. تأكيد اين نظريه بيشتر بر تجربه ديداري رنگهاست تا تجربه ميگرن.
همه تجربيات ما از رنگ ها محصول كنش و واكنش سه عنصر مخروطي شكل در شبكيه است. هر تجربه از نوع خاصي از رنگ يا سايه بر پايه نسبت هاي خاصي از فعاليت در مخروط ها توليد مي شود. جكسن معتقد است كه دو پديده يعني تجربه رنگ و آگاهي هاي فيزيكي، بيولوژيكي و شيميايي از تجربه رنگ به نحو ناقص و ضعيفي به يكديگر پيوند مي خورند. علم فيزيك نمي تواند تمام چيزهايي را كه براي داشتن يك تجربه خودآگاه وجود دارد دربرگيرد.
ملاحظه كنيد اگر مري كه تا كنون تنها با رنگ سياه و سفيد آشنا بوده ،ناگهان از اتاق خود خارج شود و براي نخستين بار يك گوجه فرنگي قرمز رسيده را به او نشان دهند چه اتفاقي مي افتد؟ مري چيزي را كشف خواهد كرد كه پيش از اين نسبت به آن آگاهي نداشته است. او حقايقي بدين شكل را يعني «اين، شبيه تجربه رنگ است.» يا مفهوم رنگ قرمز اين (طور) است(اين، تجربه رنگ را جدا مي كند) مي آموزد.
او هنگام خروج به دانش يا حقيقتي دست مي يابد كه در اتاق از آن محروم بود. اما از آنجا كه او پيش از اين با فيزيك تجربه رنگ آشنا بوده است، چيستي اين تجربه امري است كه نمي توان آن را با علم فيزيك دريافت. استدلال جكسن به صورت دقيق و نموداري در ذيل آمده است:
۱- مري قبل از خروج همه چيز را در خصوص فيزيك، شيمي و بيولوژي تجربه رنگ مي داند. در واقع او از هر واقعيت علمي فيزيكي درباره تجربه ما از رنگ آگاهي دارد.
۲- مري پيش از خروج حداقل يك چيز را درباره تجربه رنگ نمي داند، چرا كه او تنها هنگام خروج، از آن آگاه مي گردد و آن چيز، چيزي شبيه به ديدن رنگ است.
۳- بنابر اين اموري در خصوص تجربه رنگ ها وجود دارند كه با علم فيزيك نمي توان آنها را شناخت.
چنانچه نظر جكسن درست باشد، پس «چگونگي» هيچ تجربه خودآگاهي- نه فقط تجربه رنگ- را نمي توان از طريق علم فيزيك روشن ساخت. لذا به همين علت داستانهاي مشابه با داستان مري را مي توان براي احساسات ميگرن، تجربيات مفهومي گرما، صدا و مزه، احساسات ترس و اميد و… نيز بازگفت. تمام گونه هاي تجربه خودآگاه را عملاً نمي توان به طور كامل از طريق علم فيزيك درك نمود.
متغير زير را در نظر بگيريد: هري يك عصب شناس باهوش است كه تمام زندگي خود را در محيطي سپري كرده است كه هيچگاه به ميگرن مبتلا نشده است. با وجود اين او از راه[ مطالعه ] كتابهاي مختلف مشهورترين متخصص سردردهاي ميگرن در جهان شده است. به دليل وضوح جزئيات اين متغير را مي توان مختصر نمود. آنچه اين تغيير بدان محدود مي شود بدين صورت است:
۱- هري پيش از تجربه ميگرن از تمام چيزهايي كه از طريق علم فيزيك مي توان درباره ميگرن آموخت آگاه بوده است.
۲- پيش از تجربه ميگرن حداقل يك چيز وجود دارد كه هري از آن آگاه نيست و آن چگونگي ميگرنهاست.
۳- بنابر اين اموري درباره ميگرن وجود دارد كه نمي توان آنها را از راه علم فيزيك آموخت.
فيلسوفاني كه نسبت به علم فيزيك خوشبين اند و معتقدند كه علم فيزيك همه چيز را بي كم و كاست بيان كرده است، استدلال علمي جكسن را زير سؤال نمي برند.(۷) از نظر آنها هر چيزي كه قرار است درباره جهان دانسته شود، مانند تجربه خودآگاه، در علم فيزيك به طور كامل وجود دارد. كساني كه به لحاظ علمي ديدگاهي خوشبينانه دارند در پاره اي زمينه ها با استدلال جكسن مخالفند. دو نمونه از اشكالاتي كه به اين استدلال وارد است را به طور خلاصه در ذيل ملاحظه مي كنيد:
اشكال اول: آن كه مري مسلماً توانايي تجربه ديداري را دارد اما به دليل فقدان رنگ در اتاقش قادر به تجربه ديداري رنگ نيست. اما چرا مري هنگامي كه چشمانش را مي مالد يا زماني كه خواب مي بيند نمي تواند رنگ قرمز را ببيند؟ صرف بودن در محيط فاقد رنگ منجر به حصول اطمينان از فقدان تجربه رنگ نمي گردد. تجربه رنگ را مي توان به گونه اي ديگر نيز در اختيار داشت. در پاسخ ممكن است چنين گفته شود كه جكسن شرايطي را كه لزوماً مانع تجربه رنگ مي شود توصيف نمي كند. با وجود اين جكسن به راحتي مي تواند توصيف خود را از موقعيت مري اصلاح كند آن چنان كه تجربه رنگ نهايتاً حذف گردد. براي انجام اين كار جكسن نيازمند توصيف موقعيت مري با دقت بيشتري است. به عنوان مثال فرض او اين است كه توانايي مري براي تجربه رنگ تا اندازه اي به واسطه بودن در اتاق تحليل مي رود و هنگام خروج از آن دوباره اين توانايي باز مي گردد. نكته قابل توجه در داستان جكسن آن است كه كوررنگي يا كسي كه شديداً در تشخيص رنگ ها مشكل دارد، به هر دليل مانع آگاهي انسان از چگونگي تجربه رنگ مي گردد حتي اگر فرد همه چيز را در خصوص تجربه رنگ از راه علم فيزيك بداند. هدف اين داستان به عنوان يك راه كار مشخص، ايجاد يك ديدگاه بدبينانه علمي است لذا مي توان آن را اصلاح كرد.
اشكال دوم: به منظور فهم اشكال به آنچه بعد از خروج مري از اتاق مي توان گفت دقت كنيد: او پس از ديدن گوجه فرنگي مي گويد: كتابهايي كه در اتاق در اختيار من بودند علمي بودند و من دقيقاً مي دانستم نگاه كردن به قرمز مانند چيست. لذا با نگاه كردن به گوجه فرنگي چيز جديدي كشف نكردم. من درك مي كنم كه تصور اين كه چگونه مي توانستم تجربه ديداري رنگ را در محيطي بي رنگ با ديد رنگي مات بشناسم براي شما افراد خارج از اتاق و كساني كه به دوره پيش زرين علمي تعلق داريد، دشوار است. اما البته من بر خلاف شما از اين كه علم فيزيك مي تواند از همه چيز درباره تجربه رنگ پرده بردارد كاملاً آگاهي دارم. اطلاعات شما از علم فيزيك در قياس با من بسيار ناچيز است. بنابر اين اگرچه تصور اين كه من مي توانستم دريابم كه «نگاه كردن به قرمز چگونه است» براي شما بسيار دشوار است، به هيچ وجه تعجب نمي كنم. البته جكسن نيز تعجب خواهد كرد چرا كه او تصور مي كرد كه اين امر به هيچ وجه امكان ندارد. اما چرا؟ چرا مري نمي تواند از قبل بداند كه تجربه رنگ چگونه است؟ به عنوان مثال چنان كه فرض كنيم كه آينده خيالي اي وجود داشته باشد كه در آن مري مي داند كه علم فيزيك از همه واقعيت ها درباره تجربه رنگ(همان گونه كه جكسن مي پنداشت) پرده بردارد، اين امر انسان را وادار مي كند كه بگويد: چگونگي تجربه رنگ امري مستقل و قابل شناخت است.
«آنتوني كني» معتقد است اطلاعات به دست آمده از طريق حواس و ادراكات حاصل از آنها را عمدتاً مي توان از راه ابزار به دست آورد تا حواس.(۸) همان گونه كه ادراك سيارات و شماره هاي آنها به منظور آگاهي از گردش ۹ سياره به دور خورشيد الزامي نيست به همان سان دانستن يك تجربه رنگ قرمز جهت فهم چگونگي رنگ قرمز نيز ضرورتي نخواهد داشت. انسان مي تواند اين اطلاعات را از طريق كتابهاي علمي به دست آورد. من به انتقاد و اشكال دوم كه متوجه برهان معرفت به عنوان ابزار انتقاد مربوط به اكتساب و فراگيري است اشاره خواهم كرد. اين انتقاد انواع گوناگوني دارد.(۹) مطابق آن، چگونگي تجربه ما از رنگ بيانگر اطلاعاتي است كه مي توان آنها را عمدتاً از طريق ابزار به دست آورد تا ادراك تجربه رنگ. اين اطلاعات را مي توان توسط علم فيزيك شناخت. آيا مشكل مري صرفاً نداشتن ابزار دانستن چگونگي تجربه رنگ است؟ آيا راه هاي ديگري جهت دريافت همين اطلاعات وجود دارد؟ در اينجا پاسخ طرفداران نظريه جكسن به طور خلاصه براي ابزار دريافت مقصود آمده است. مجدداً حقايقي نظير اين كه تجربه رنگ مانند چيست؟» را در نظر بگيريد. چگونگي تجربه رنگ واقعيتي است كه فهم آن منوط به برخورداري از تجربيات خاصي نظير حواس ديداري يا ادراكات قرمز است، چرا كه اين اطلاعات اطلاعاتي درباره «اين هماني» تجربه ديداري رنگ قرمز است و آن را نمي توان از ابزار دستيابي به آن جدا نمود. بر خلاف آن، اطلاعاتي مانند ۹ سياره را مي توان از ابزار دستيابي به آن جدا نمود. اطلاعات سياره اي، اطلاعات راجع به چيستي تجربه نيستند. [ بلكه]آنها اطلاعاتي درباره حقايقي اند(تعداد سيارات) كه مستقل از نحوه تجربه وخود تجربه اند. اين اطلاعات را مي توان از طريق كتاب به دست آورد. وجود سيارات مستقل از تجربه انسان است اما تجربه رنگ توسط انسان مستقل نيست. چنان چه به جز اشكالات ديگر به استدلال شناختي، ساير مطالب درست باشد، پس نتيجه مطلوب آن است كه «تجربه ديداري رنگ قرمز مانند اين است»، و «آنچه كه تجربه رنگ قرمز مانند آن است» بيانگر اطلاعاتي است كه نمي توان آنها را با علم فيزيك شناخت.
اين اطلاعات را تنها مي توان در تجربه شخص اول كسب نمود. ديدگاه علمي بدبينانه بهتر از ديدگاه علمي خوشبينانه است. ملاحظه كنيد عرض كردم به جز اشكالات ديگر، استدلال شناختي جكسن بحث انگيز و مورد اختلاف است و ادبياتي كه او از آن الهام گرفته است بسيار پيچيده و مبهم است.