داستان – پروانه

پروانه (داستان) مردي يك پيله پروانه پيدا كرد. و آن را با خود به خانه برد. يك روز سوراخ كوچكي در آن پيله ظاهر گشت مرد كه اين صحنه را ديد به تماشاي منظره نشست ساعتها طول كشيد تا آن پروانه توانست با كوشش و تقلاي فراوان قسمتي از بدن خود را از آن سوراخ…

ادامه مطلب

داستان : روز پدر

ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ ! ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ آﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ . ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ برﯾﺰﻡ ! ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ ! ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ ! ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ…

ادامه مطلب

داستان : آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني…

ادامه مطلب

داستان : سعادت را در کجا مي‌توان يافت؟

سميناري برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور يافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر يک از حاضرين بادکنکي داد و تقاضا کرد با ماژيک روي آن اسم خود را بنويسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقي ديگر نهاد. حال، از حاضرين خواست که به…

ادامه مطلب

داستان تاثیرگذار مرد کور

مرد کور روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و…

ادامه مطلب

داستان بسیار زیبا و تاثیرگذار “دفتر مشق کثیف”

داستان بسیار زیبا و تاثیرگذار “دفتر مشق کثیف”     معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و دادزد: سارا … دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای…

ادامه مطلب

داستان تاثیر گذار نجار بازنشسته !

  نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند . صاحب کار…

ادامه مطلب

داستانی کوتاه ولی تاثیر گذار

موشی در خانه ی مزرعه دار تله ی موش دید! به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. آنها گفتند : مشکل تو به ربطی ندارد! ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزیذ… از مرغ برایش سوپ درست کردند! گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند! نهایتا زن تلف شد. گاو را…

ادامه مطلب