علم پوزیتیویستی تا علم آنارشیستی

علم پوزیتیویستی تا علم آنارشیستی

انسان از آغاز پیدایی، در برابر دنیای پیرامون خویش به سوال نشست. از خود پرسید تغیرات طبیعت چیست وناشی ازکدام عال یا عوامل است؟ چگونه میتوان طبیعت را مسخر ساخت وآنها را مهار نمود ؟ چگونه میتوان بر قوانین اجتماعی دست یافت و آن را به میل و اراده خویش دگرگون نمود؟ اینها بسیاری دیگر سوالهایی هستند که انسانها در جستجوی پاسخ بدان بوده اند، چه سهیچ چیز سخت تر از ابهام نیست. شناخت (knowledg) حتی به صورت موقت آرامش بخش است و اندیشیدن با ذات و سرشت انسانی در انطباق است.در هر دو صورت دانشمندان شناخت یا همان معرفت را دانش مطلق وکامل بشری میداند که شامل هنر ، ادبیات ، عرفان ، فلسفه ، دین و علم می باشد و علم اگر چه شاخه ای از شناخت بشری می باشد ولی تمام و کمال معرفت بشری نیست بلکه فقط قسمتی از خلا های انسان زمینی را پوشش میدهد. بر این اساس برای راهبرد های عملیاتی خود نظر سازی می کرد و از دل این ایدئولوژی برنامه های سیاسی، اقتصادی واجتماعی ،برنامه های عملیاتی خود را در قالب دولت اجرا می کردند مانند دولت کمونیستی از انگاره فکری مارکس پدیدار میشود ویا دولتهای لیبرالیستی از انگاره های فکری اقتصاد آزاد و نسبی گرایی معرفتی هویدا میشود ، در هر صورت ما در این مقاله سعی داریم به بررسی اجمالی مکاتب فکری فلسفه علم از بعد از رشد تفکر پوزیتیویستی تا عصر حاضر تفکرات پست مدرن بپردازیم.

الف)استقراگرایی:
بر طبق استقرا گرایی علم با مشاهدات آغاز می شود و هر گاه :

الف) تعداد گزاره های مشاهدتی که اساس تصمیم را تشکیل می دهد.

ب)تحت شرایط متنوعی ایجادشود

پ) گزاره مشاهدتی نقض آن پیدا نشود آنگاه میتوان به گزاره ای کلی رسید.
این طریق رسیدن به گزاره کلی را برهان استقرایی یا استقرا ء می گویند لازم به ذکر است که علم هم نیازمند استقرا و برهان استقرایی و هم نیاز مند قیاس و برهان استقرایی می باشد.علمبه روایت استقرا گرایان بدین ترتیب است:

فرانسیبس بیکن به عنوان مهمترین صاحب نظر استقرا گرایی معتقد بود که فلسفه به علت ابقای روشهای کهنه به حال رکود و سستی در آمده است و فلسفه نیازمند روش نوینی است که بیش از گذشته مبتنی بر استقرا و مشاهده عینی باشد.او اشکال کار را ناشی از پیروی از اصول قدما و به کار بستن قیاس می دانست و اشتباه فلاسفه یونان را در آن میدید که به نظر و بیشتر از مشاهده اهمیت میدادند.و به این نکته توجه نداشتند که فکر و اندیشه باید مددی بر مشاهده باشد نه جایگزین آن .استقرا گرایی از کارهای اساسی پوزیتیوست ها ست و پوزیتیویست ها بر اساس استقرا به تایید و اثبات نظریات خود می پرداختند و برای آنها گزاره های مشاهدتی زیاد دال بر تایید تئوری آنها بود پوزیتیویسم یعنی اثبات گرایی یعنی اینکه هر چیزی که به نظر آنها قابل اثبات بود واقعی است و غیر آن محمل و بی معنی است.

ب) ابطال گرایی وعقل گرایی انتقادی( کارل ریموند پوپر ۱۹۰۲-۱۹۹۴ )


پوپر روشی را بنیاد گذاشت که به ابطال گرایی معروف است به نظز پوپر گزاره ها همگی با معنی هستند و ما گزاره محمل نداریم .در بین گزاره ها تعدادی ابطال پذیر(قابل ابطال) هستند و تعدادی غیر قابل ابطال هستند. گزاره های ابطال پذیر به نظر پوپر ، گزاره های علمی هستند و این گزاره ها عمدتا گزاره های خبری هستند و نه شرطی، گزاره های غیر علمی ابطال ناپزیر هستند مثلا اگر گفته شود دمای هوای کلاس ۲۳ درجه است گزاره علمی است زیرا قابل ابطال است ولی اگر گفته شود ۱۵۰ موجود ماورایی در این کلاس وجود دارد گزاره ای غیر علمی است زیرا قابل ابطال نیست و ابطال ناپذیر است.برای پوپر داور علم تجربه است نه منبع علم. ولی میگوید از هرکجا به گزاره رسیده باشید مهم آنست از محک تجربه موفق بیرون آید و حتی اگر موفق بیرون آید موقتا پذیرفته می شود نه دائمی .بنابراین تفاوت اثبات گرایی با ابطال گرایی آن است که در استقرا گرایی هم منبع و داور علم تجربه است وقتی چیزی اثبات شد حکم قطعی است. ولی در ابطال گرایی پوپر فقط داور ،علم و تجربه است و پذیرش گزاره های علمی نیز موقتی است. بنابراین برای پوپر مقام گردآوری مهم نیست بلکه داوری حائز اهمیت است .به نظر پوپر کل علم چیزی جز مجموعه ای از حدس ها و ابطالها نیست.

به نظر پوپر علم با مشاهده آغاز نمی گردد بلکه با مساله و دغدغه شروع میشود که آن را تئوری نور افکن مینامند.زیرا هر مساله به وسیله کشف این نکته پدید می آید که در پنداشتهای ما چیزی نابسامان است .یکی از نقدهای پوپر به اثبات گرایان این است که اساسا مشاهده ناب نداریم و مشاهدات ما مسبوق و مصبوغ به نظریه هستند به همین خاطر نمیتواند علم با مشاهده آغاز شود.دیدگاه پوپر در مباحث سیاسی-اجتماعی تحت عنوان عقل گرایی انتقادی است.

عقل گرایی انتقادی در واقع دیدگاه تغیر شکل یافته ای از عقل گرایی سنتی است بدین معنی که بر خلاف عقل گرایی سنتی (تجربه گرایی) تفکر وروش اشتقاق قیاسی را برای دست یابی به شناخت هسته اصلی نظریه شناخت خود میداندبا این تفاوت که در عقل گرایی انتقادی تجربه نیز به عنوان وسیله ای برای تکذیب و ابطال تئوری ها و فرضیه ها حائز اهمیت و مورد توجه است.

پ) پارادایم: (ساختار انقلابهای علمی توماس کوهن)

توماس کوهن از جمله فیلسوفان علم است که نظریه های علمی را دارای نوعی ساختار پیچیده میداند و ، بر عوامل جامعه شناختی تاکید دارد.کتاب او تحت عنوان “ساختار انقلاب های علمی” از کتابهای اصلی فلسفه علم میباشد(این کتاب و توماس کوهن نزدیکترین فیلسوف علم به جامعه شناسی محسوب میشود). او برای تاریخ علم از واژه انقلاب استفاده می کند و تاریخ علم را تاریخ انقلاب های علمی میداند و معتقد است که رشد علم، رشد انباشته ای (نگاه اثبات گرایی) نبوده است بلکه علم دارای رشد و پارادایمی و انقلابی بوده است.
پارادایم یعنی اینکه فضایی اجتماعی همه نظریه و مسایل اجتماعی را تحت تاثیر قرار میدهد مانند اینکه در سال ۲۰۰۱ میلادی در همه جهان تئوری گفتگوی تمدن ها حاکم شد .کوهن معتقد است که برای انقلابات اجتماعی مراحلی وجود دارد که برای برای علم نیز میتوان قایل شد ، تصویر کوهن از شیوه پیشرفت عبارت است از :

مرحله پیش از علم مرحله ای است که عالمان در آن مجموعه عالمان در جایی نتوانند به اجماع برسند. برای کوهن اجماع علم مهم است وقتی پارادایم مستقر میشود. همان مرحله علم عادی است

نگاه انباشته ای (اثبات گرایی) این است که علم به صورت مجموعه تکامل یافته در یک مسیر و دارای انباشت میشود کوهن معتقد است که علم حاصل انباشت متفکران نیست بلکه انقلاب های علمی می باشد.

ت) برنامه پژوهشی : (ایمره لاکاتوس)

لاکاتوس از جمله صاحب نظران است مانند کوهن معتقد است باید نظریه ها را به مثابه یک ساختار در نظر گرفت، زیرا نظریه یک کل ساخت یافته است و بین مفاهیم آن را رابطه متقابل وجود دارد و اگر برخی از مفاهیم و اجرارا تغییر دهیم .نظریه به مثابه یک ساخت تغییر میکند او معتقد بود که آنچه را که به عنوان نظریه میگوییم بهتر است، برنامه پژوهشی بنامیم .به نظر او برنامه پژوهشی هم یک رهنمود ابدی و هم تصویری از واقعیت است به نظر او یک برنامه پژوهشی دارای سه وجه است:
1- استخان بندی که فرضهای یا آگزیوم (اصول بدیهی)بی چون و چرا قبول کردیم.
2- کمر بند محافظ فرضهای فرعی و متغیری است که ممکن است ابطال شوند.
3- پیش بینی های بدیع که به نظر پیش بینی بدیع نداشته باشند باقی نمی ماند.

ث) آنارشیسم معرفت شناختی : (پل فایرا بند()

فایرابند را می توان را میتوان از جمله متفکران پسن مدرن دانست. کتاب او” ۱۰۰ روش” می باشد به نظر او هیچ کس از روشهایی که برای علم معرفی شده اند کامیاب نبوده اند و محدود ساختن انتخاب دانشمندان به روش شناسی های علم قابل نوجیه نیست. او میگوید گویا مفروض گرفته ایم که علم دید از علم ارسطویی بد تر است در حالیکه ذره ای استدلال وجود ندارد وعلم جدید از انواع دیگر بر تر نیست در نتیجه در نظر او هرکس باید از تنایلات فردی خودش پیروی کند وکار خودش را انجام دهد مهمترین شعار پست مدرنها این است که همه چیز ممکن است مهمترین هدف متفکرین پست مدرن این است که از بت شدن علم در مدرنیته جلوگیری و اعتراض کند همچون متفکران مدرنیته بت شدن دین و الهیات مخالفت کرد.
دنیای سنتی خدای آن در آسمان ها بود در دنیای مدرنیته خدای آن عقل جمعی بر اساس تجربه و شهود و حس می باشد و در دنیای پست مدرن خدای هر فرد می باشد.

منابعمورداستفاده:
1- ساروخانی ،باقر،روشهایتحقیق در علوم اجتماعی ،جلد اول، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی ،چاپ هفتم، تابستان ۸۱

۲- چالمز،آلن، چیستی علم،محمد مشایخی،انتشارات سهامی انتشار،چاپ دوم

پوزیتیویسم منطقی به عنوان یک جنبش فکری که در دهه ۱۹۲۰ پایه گذاری شد، در مدت کوتاهی تاثیر توانمندی بر شناخت شناسی و فلسفه علم عمدتا در کشورهای انگلیسی و آلمانی زبان گذاشت.
دانشمندان و فیلسوفان مختلفی به مبارزه با این جنبش فکری پرداختند. از جمله مشهورترین این افراد، کارل ریموند پوپر است. در این نوشتار به بررسی انتقادات پوپر می پردازیم.

در سال ۱۹۰۷ جمعی از دانشجویان ، هر پنجشنبه شب در کافه ای قدیمی در شهر وین گردهم جمع می شدند تا درباره علم و فلسفه بحث کنند، آنها به شدت تحت تاثیر «ارنست ماخ» بودند. ماخ ، کرسی تاریخ و نظریه علم استقرایی در دانشگاه وین را برعهده داشت. کار عمده او پرورش بیشتر تجربه گرایی بارکلی و هیوم بود. این انجمن دوستانه درپی آن بود که حق فیزیک نظری ، ریاضیات و منطق را ادا کند و در عین حال از آموزه کلی ماخ که می گفت «علم اساسا توصیف تجربه است» عدول نکند. مجلس انس دوستانه آنها، آغازی بود برای شکل گیری گروهی که بعدها به حلقه وین معروف شدند و رای فلسفی آنها تجربه گرایی منطقی و یا پوزیتیویسم منطقی بود، نامی که فایگل به مجموعه افکار گروه داده بود. این گروه در سال ۱۹۲۸ به وسیله موریتس اشلیک (۱۸۸۲ – ۱۹۳۶) فیلسوف و فیزیکدان مشهورآلمانی تاسیس شد.
رودولف کارناپ ، اوتو نویرات ، فیگل ، فیلیپ فرانک ، کورت گودل و هانزهان از بزرگان آنند و بسیاری از کسانی که درباره همبستگی های علوم طبیعی ، ریاضی و فلسفه کار می کنند، بدان گرایش دارند.
اصل اساسی پوزیتیویسم منطقی «اصل اثبات» و معطوف به برچیدن بساط گسترده سخنان متافیزیکی بی معنا، یا دست کم مهیا ساختن آنها برای تحقیق تحلیلی دقیق است. این آموزه حاکی از آن است که ۱- معنای یک جمله ، مطلب ، یا عبارت به اتکای شرایط صدق آن مطرح می شود ۲- چنین صدقی یا باید توسط مشاهده تجربی یعنی از طریق دانش اکتسابی مستقیم یا نتایج آزمون علمی تعیین شده و یا منحصرا از صورت منطقی (تحلیلی) عبارت موردنظر چنان که در ریاضیات و هندسه دیده می شود و استدلال استنتاجی (قیاسی) اخذ شود. این تحلیل اخیر، مادام که محمول هایش تنها حامل همان مفروضات موضوع خود باشند، تحلیلی صرفا همان گویانه است. به طور کلی برنامه کار اثبات گرایی منطقی دو وجه دارد؛ منفی وجه منفی آن اثبات امتناع متافیزیک یا فلسفه اولی است و وجه مثبت آن تفسیر منطقی نتایج علوم گوناگون و تحویل آنها به یک زبان علمی عمومی.
مخالفت آنها با فلسفه اولی از اینجا ناشی می شود که اولا از لحاظ اینان دانش زاده تجربه حسی است و ثانیا معتقدند که تحلیل زبانی قضایای فلسفه اولی منجر به اجرایی می شود که از تجربه حسی بی واسطه خبر می دهند.
اثبات گرایان که هر یک از شاخه های علم را دستگاهی از جمله ها تلقی می کنند، می کوشند که جمله ها را به عناصر سازنده خود تجزیه کنند و نیز روابط و قواعد منطقی ترکیب عناصر سازنده را بیابند.
به این ترتیب معلوم می شود که عناصر اصلی یک دستگاه علمی معدودند. اثبات گرایان منطقی می کوشند که همه علائم را مانند علم ریاضی به صورت نمادی درآورند. چنان که اصحاب منطق ریاضی ، منطق ارسطویی را به هیات نمادی درآوردند.
مکتب نوپوزیتیویستی که یگانه دستاورد واقعی جنبش تجربه گرایی معاصر به شمار می رود، به پوزیتیویسم کلاسیک آگوست کنت و از آن گذشته به تجربه گرایی انگلستان در سده هجدهم باز می گردد.
با وجود این ، این مکتب بی واسطه از آمپیریوکریتیسیسم آلمان مشتق شده است.
علاوه بر آمپیریوکریتیسیسم ، انتقاد از دانشها در فرانسه ، تعالیم راسل و نیز گسترش منطق ریاضی و فیزیک نوین آلبرت اینشتین شدیدا مکتب نوپوزیتیویستی را زیر نفوذ قرار داده اند.

مروری جامع بر آراء و اندیشه های حلقه ی وین کارل رایموند پوپر که مدتها جزو پوزیتیویستهای منطقی شمرده می شده، و در واقع منتقد و بزرگترین منتقد این نهضت یا نحله بوده و انتقادات اساسی خود را باعث درهم شکستن پوزیتیویسم(۱) منطقی می داند، از مقاله جان پامور(۲) که ذیلاً ترجمه کامل آن از نظر خوانندگان می گذرد، به عنوان مقاله ای « تاریخی و عالی» یاد می کند. نگارنده با توجه به تایید صاحبنظری چون پوپر از این مقاله و جامعیت آن، ترجمه آنرا از دایره المعارف فلسفه، ویراسته پل ادواردز(۳) ، به منظور معرفی پوزیتیویسم منطقی در پی می آورد. اینک متن کامل مقاله:

پوزیتیویسم منطقی(۴) نامی است که ا. ا. بلومبرگ و هربرت فایگل در سال ۱۹۳۱ به مجموعه ای از افکار که حلقه وین (۵) پیش نهاده بود، داده بودند.

نامهای مترادف دیگری که بر این نحله اطلاق می شود عبارتند از:اصالت تجربه همساز، (۶) اصالت تجربه منطقی، (۷) اصالت تجربه علمی، (۸) و پوزیتیویسم منطقی نوین. (۹)

پوزیتیویسم منطقی غالباً، ولی از روی مسامحه و توسع به نحوی اطلاق می گردد که شامل فلسفه های تحلیلی(۱۰) و زبان عرفی (۱۱) که در آکسفورد و کمبریج نشئت گرفته، نیز می شود.

زمینه تاریخی

پوزیتیویستهای منطقی خود را دنبال گیران یک سنت اصالت تجربه قرن نوزدهمی وینی، ‌که پیوند نزدیکی با اصالت تجربه بریتانیایی داشته، و اوجش را در تعالیم ضد متافیزیکی (۱۲) و علم گرایانه ارنست ماخ پیموده، ‌می شمردند. در سال ۱۹۰۷ هانس هان ریاضیدان، اتونویرات اقتصاددان، و فیلیپ فرانک فیزیکدان که همگی بعدها از اعضای برجسته حلقه وین شدند، گردآمدند و یک محفل دوستانه و بی تکلف برای بحث در زمینه فلسفه علم دایر کردند. اینان امیدوار بودند روایتی از علم به دست دهند که برخلاف روایت نامنصفانه ماخ، حق اهمیت کانونی ریاضیات و منطق و فیزیک نظری را ادا کند و درعین حال از آموزه (۱۳) کلی ماخ که می گفت علم اساساً توصیف تجربه است عدول نکنند. و برای گشایش مشکلات خویش در پوزیتیویسم نوین(۱۴) پوانکاره باز نگریستند؛ و طی کوششی که برای الفت دادن بین آراء ماخ و پوانکاره می ورزیدند، ‌مضامین اصلی پوزیتیویسم منطقی را پرورش دادند. در سال ۱۹۲۲، به درخواست اعضای « گروه وین» (۱۵) ، موریتس شلیک به عنوان استاد فلسفه علوم استقرایی، به دانشگاه وین دعوت شد. پیش از او، از سال ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۱، ‌ماخ عهده دار همین درس بود. شلیک در محضر ماکس پلانک دانش آموخته بود و به عنوان مفسر نظریه نسبیت اینشتین، ‌نام و آوازه ای داشت. ولی عمیقاً مجذوب مسائل کلاسیک فلسفه بود، ‌حال آنکه ماخ چنین علاقه ای نداشت.

حلقه وین بر محور وجود شلیک که بر اثر جاذبه شخصیت و کفایت علمی اش، لایق رهبری یک گروه بحث و فحص بود، ‌بسرعت شکل گرفت. اعضای حلقه وین عبارت بودند از اتونویرات، ‌فریدریش وایسمان، ‌ادگار تسیلسل، ‌بلافون یوهوس، فلیکس کافمن، هربرت فایگل، ‌ویکتور کرافت، فیلیپ فرانک ـ که در همین اوان در [ دانشگاه] پراگ نیز تدریس می کرد ـ کارل منگر، کورت گودل و هانس هان.

کارناپ در سال ۱۹۲۶ به عنوان مدرسه فلسفه به وین دعوت شد و بزودی از مجلس آرایان« حلقه» شد. او بیش از دیگر اصحاب حلقه، چیز می نوشت، و رفته رفته مفسر و بیانگر اصلی آراء حلقه وین انگاشته شد. کارناپ درینا(۱۶) تحصیلات و تعلیمات عالیه ای در فیزیک و ریاضیات دیده و تحت تاثیر فرگه قرار گرفته بود. و بهرحال مانند سایر اعضای حلقه، اندیشه های بنیادین فلسفی اش متخذ از ماخ و راسل بود.

لودویگ ویتگنشتاین و کارل پوپر از اعضای حلقه نبودند، ولی مباحثات منظمی با اعضا داشتند. بویژه ویتگنشتاین تماس نزدیکی با شلیک و وایسمان داشت. رساله منطقی ـ فلسفی (۱۷) ویتگنشتاین، که نشانه ای از پختگی و پیشرفت اصالت تجربه بریتانیایی می شمردندش، ‌تاثیر ژرفی بر تاملات علمی ـ‌ فلسفی حلقه باقی گذاشت.

حلقه وین« اصل تحقیق پذیری» (۱۸) را که بر وفق آن معنای یک قضیه (۱۹) همانا روش به تحقیق رساندن آن است ـ یعنی، یک قضیه عبارتست از مجموعه ای از تجارب که کلاً‌برابر است با صدق آن ـ به ویتگنشتاین نسبت می داد. نیز بر این بودند که ویتگنشتاین باز نموده است که پیروان اصالت تجربه چگونه می توانند توجیه مقبولی از ریاضیات و منطق به دست دهند. نظر ویتگنشتاین این بود که گزاره های منطق و ریاضیات همانگویی (۲۰) است( پوزیتیویستهای منطقی به تفاوتی که ویتگنشتاین بین همانگویی و این همانی (۲۱) [ هوهویه] می گذاشت توجه نداشتند) . همانگوییها صرفاً ‌از آن روی که تهی از محتوا هستند « مستقل از تجربه » اند و نه از آن روی که به قول عقلی مشربان (۲۲) قدیم، حقایقی والاتر از حقایق مبتنی بر تجربه اند.

در کشورهای آلمانی زبان، ‌حلقه وین پیروان و طرفداران اندک شماری داشت، زیرا بیشتر فلاسفه آلمانی زبان هنوز به بعضی متفرعات « ایدئالیسم آلمان» وفادار بودند. نویرات با علایق ریشه دار اجتماعی ـ سیاسی اش یکسره اصرار بر این داشت که حلقه باید به شیوه یک حزب عمل کند؛ و درصدد امحاء متافیزیک قدیم که به نظر او مایه ارتجاع اجتماعی و سیاسی بود، ‌برآید.
اعضای حلقه وین در سال ۱۹۲۸« انجمن ارنست ماخ» (۲۳) را که اعتبار و آوازه ای داشت با هدف سخت کوشانه و تزلزل ناپذیر« اشاعه و گسترش نگرش علمی » و « ایجاد وسایل لازم برای اصالت تجربه نوین» بازگشایی کردند. در سال ۱۹۲۹ کارناپ، هان و نویرات برای آنکه شلیک از تدریس موقت در استانفورد کالیفرنیا بازگردد، یک بیانیه ( مانیفست) تحت عنوان کلی جهان نگری علمی: حلقه وین(۲۴) منتشر کردند. این مانیفست سابقه تعلیمات حلقه وین را تا آراء و آثار پوزیتیویستهایی چون هیوم و ماخ و روش شناسانی (۲۵) چون هلمهلتز، پوآنکاره و دوئم و اینشتین، ‌و منطقیاتی از لایبنیتز گرفته تا راسل، ‌و اخلاقیاتی معتقد به اصالت فایده از اپیکور[ وس] گرفته تا میل، و جامعه شناسانی چون فوئر باخ، مارکس، ‌هربرت اسپنسر و کارل منگر، باز می برد. آنچه جالی خالی اش محسوس بود نمایندگانی از « سنت آلمان» بود، و از این حیث به کانت تا حدودی بی انصافی شده بود.

حلقه برای شناساندن نظرها و استنباطهای خویش، به مقیاسی هر چه وسیعتر یک سلسله کنگره براه انداخت. نخستین آنها، کنگره ای بود که به ریاضیات و فیزیک اختصاص داشت، نه به فلسفه، و در سال ۱۹۲۹ در پراگ برگزار شد. این کنگره با همکاری و حمایت « انجمن ارنست ماخ» ، و « انجمن فلسفه تجربی» که یک گروه برلینی و تحت ریاست هانس رایشنباخ و اعضایی چون والتر دوبیسلاف، ‌کورت گرلینگ و کارل همپل بود، برگزار گردید. دیدگاه کلی این گروه خیلی نزدیک به حلقه وین بود.
دراین اوان اعلام همبستگی های بین المللی به « حلقه» اهمیت روزافزونی پیدا کرده بود. فیلسوفان امریکایی از جمله س. د. موریس به وجود پیوند بین پوزیتیویسم منطقی و پراگماتیسم امریکایی تصریح و تاکید داشتند. ارنست نیگل و. و. و. کوآین از جلسات وین و پراگ دیدار کردند. در بریتانیای کبیر، پوزیتیویسم منطقی علاقه و توجه فیلسوفان کمبریج ـ دیده ۲۷ نظر ل. سوزان استبینگ و جان و یزدم و فیلسوفان حوزه آکسفورد نظیر گیلبرت رایل و ا. ج. آیر را برانگیخته بود. آیر مدتی در تصمیمات و جهت گیریهای عمده حلقه شرکت داشت. در فرانسه فیلسوفان علم از جمله لوئی روژیه مجذوب پوزیتیویسم منطقی شده بودند. اینان گروهی از نوتوماسیان(۲۷) بودند که انتقاد پوزیتیویستی ایدئالیسم را خوش می داشتند. در کشورهای اسکاندیناوی که زمینه اش بر اثر فلسفه ضد متافیزیکی هگرشتروم آماده بود، ‌عده ای از فیلسوفان با هدفهای پوزیتیویسم منطقی همدلی داشتند، آینوکایلا، ‌آرنه نئیس، آکه پتزال و یورگن یورگنسن نمایندگان برجسته جنبش جهانیی بودند که پوزیتیویسم منطقی کانونش بود.

منطقیان لهستانی، بویژه آلفرد تارسکی، تاثییر معتنابهی بر اندیشه اعضای حلقه، خصوصاً کارناپ، داشتند. فیلسوفان آلمان، بجز هاینریش شولتز، و گروه برلین، بقیه بر کنار مانده بودند. بی شک سازماندهندگان حلقه در سالهای ۱۹۳۰ نیروی بسیاری برای به وجود اوردن یک جامعه بین المللی از پیروان اصالت تجربه صرف کردند. بی نتیجه ماندن این کوششها بیشتر ناشی از منزوی بودن حلقه در داخله کشورهای آلمانی زبان بود.

حلقه در عین حال فعالیت انتشاراتی نیز داشت. در سال ۱۹۳۰ به انتشار نشریه ای به نام Ananalen Der philosophieh( سالنامه فلسفه) پرداخت که سپس نامش به Erkenntnist ( شناخت) تبدیل یافت. در فاصله سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰ این نشریه در حکم « ارگان داخلی» اعضای حلقه وین و وابستگان آنها بود. علاوه بر این، یک سلسله تک نگاشت(۲۸) نیز تحت عنوان کلی Veroffentltchungen Des Vereines Ernst Mach( از سال ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۴ و Einheitswissenchaft ( به ویراستاری نویرات از ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۸) نیز منتشر کرد.

در خلال دهه ۱۹۳۰، در حلقه وین گسستگی افتاد و دیگر گروهی متشکل نبود. در سال ۱۹۳۱، ‌کارناپ وین را به عزم پراگ ترک گفت. در همان سال فایگل به ایووا رفت و سپس به مینه سوتا. هان در سال ۱۹۳۴ درگذشت. در سال ۱۹۳۶ کارناپ به شیکاگو رفت و شلیک به ضرب گلوله یک دانشجوی مختل المشاعر از پای درآمد. جلسات بحث و گفت و گوی حلقه به محاق تعطیل افتاد. انجمن ارنست ماخ در سال ۱۹۳۸ رسماً منحل شد. انتشارات حلقه، ‌دیگر در کشورهای آلمانی زبان خریدار نداشت. وایسمان و نویرات به انگلستان کوچیدند. تسیلسل و کوفمن، به دنبال فایگل، ‌کارناپ، منگر و گودل، در ایالات متحده رحل اقامت افکندند. Erkenntnis( ارگان حلقه) در ۱۹۳۸ به لاهه و شهری در جنوب هلند بر کرانه دریای شمال منتقل شد. و نام جدیدJournal of Unified Science ( ژ ورنال علم یگانی) به خود گرفت. و در سال ۱۹۴۰ انتشارش متوقف شد. نهضت پوزیتیویسم منطقی نیز پراکنده شد و در جریان اصالت تجربه منطقی که جهانگیر شده بود، تحلیل رفت.

نقد فلسفه سنتی

ماخ خود را فیلسوف نمی شمرد. سعی او، به گفته خودش، معطوف به یگانه کردن علوم، و در طی این روند، پیراستن آن از عناصر متافیزیک بود، نه تاسیس یک مکتب فلسفی. رویکرد و رهیافت کلی حلقه وین، خیلی نزدیک به این نظر بود. شلیک استثنا بود. وی بر آن بود که فلسفه، ‌با پوزیتیویسم منطقی نقطه عطف نوینی یافته است. با اینهمه پوزیتیویسم منطقی، یک فلسفه بود. کارناپ برخلاف این نظر، ‌معتقد بود: « ما پاسخی به پرسشهای فلسفی نمی دهیم، و به جای آن همه پرسشهای فلسفی را وا می زنیم. اعم از اینکه این پرسشها مربوط به متافیزیک، یا اخلاق یا بحث المعرفه (۲۹) ( شناخت شناسی) باشد. » به نظر کارناپ، فلسفه می بایست به جای آنکه احیا شود، الغاء شود.

شک نیست که این تلقی خصمانه از فلسفه، با توجه به سرشت ویژه ی ایدئالیسم آلمان، و عداوتش با علم، تا حدودی توجیه شوند.

پوزیتیویستهای منطقی خودشان را گسترش دهندگان دامنه علم به تمامی حوزه حقیقت منتظم (۳۰) می شمردند، و اهتمام خود را برای از بین بردن ادعای فیلسوفان ایدئالیست، که مدعی بودند نوعی رهیافت فرا ـ علمی (۳۱) به حقیقت دارند، ضروری می دانستند.

متافیزیک

پوزیتیویستها از میان همه ی شعبه های فلسفی، متافیزیک ترانساندانتال یا مابعدالطبیعه متعالیه(۳۲) را طرد و تخطئه می کردند؛ چرا که می گفتند احکامش فاقد معنی (۳۳) است، ‌زیرا هیچ طریقه ممکنی برای آنکه در تجربه به تحقیق برسد؛‌ ندارد. و چنین احتجاج می کردند، هیچ چیز که در حیطه امکان تجربه ما بگنجد نمی توان احکامی از این گونه را که « مطلق، مترفع از زمان است» تحقیق پذیر سازد. بنابراین، پوزیتیویستها نتیجه می گرفتند که این گونه قضایا و احکام هیچ خبری یا معنایی در بر ندارد. طرد و رد ما بعد الطبیعه متعالیه‌، امر نوظهوری نبود. هیوم متافیزیک ترانساندانتال یا علم برین را « سفسطه و مغلطه» خوانده بود و ادعا کرده بود که از تعبیرات بی دلالت یا بی مدلول (۳۴) استفاده می کند. کانت ونوکانتیان، ‌داعیه متافیزیک را در باب اینکه نوعی از علوم نظری است، ‌رد می کنند. ماخ درصدد آن بود که علم را از همه عناصر متافیزیکی بپیراید. ولی در حالی که منتقدان پیشین متافیزیک، کلاً‌ تا به این حد اکتفا می کردند که آنرا تهی مایه یا بیفایده یا غیر علمی بخوانند، پوزیتیویستهای منطقی با اتکا و استناد به رساله ویتگنشتاین، ‌متافیزیک را مهمل و فاقد معنی می شمردند. و بر آن بودند که گزاره های متافیزیک نه صادق اند و نه کاذب، بلکه یکسره تهی از دلالت اند. و تصدیق یا انکار اینکه« مطلق، ‌مترفع از زمان است» به یک اندازه مهمل (۳۵) است.

شناخت شناسی ( بحث المعرفه)

نوکانتیان، ‌چنین اظهار نظری کرده اند که فلسفه می تواند تا حد بحث المعرفه یا نظریه شناخت، (۳۶) تقلیل یابد، که از موضوعاتی چون « واقعیت جهان خارج» بحث می کند. ولی پوزیتیویستها می گفتند احکام ما درباره جهان خارج به همان اندازه که در باب « مطلق» یا « اشیاء فی نفسه» هست فاقد معنی است. چرا که هیچ طریقه ممکنی برای تحقیق یا درستی آزمایی(۳۷) این گونه حکمها که جهان خارج اصالتاً وجود دارد یا وجود ندارد؛ جدا از تجربه ما در کار نیست. رئالیسم[ =اصالت واقع(۳۸) ] و ایدئالیسم [ =اصالت مثال(۳۹) ] به عنوان پیش ـ نهاده (۴۰) شناخت شناسی، به یک اندازه فاقد معنی اند. پوزیتیویسم منطقی شناخت شناسی را تا آنجا که اصولاً محتوایی داشته باشد، به روانشناسی و احکامی راجع به کارکردهای ذهن انسانی، که اینها دیگر ربطی به فلسفه ندارند.

اخلاق

پوزیتیویستهای منطقی درباب اخلاق، اختلاف نظر دارند. البته متفقاً هر نوع اخلاق متعالی(۴۱) و هر کوششی برای تمسک به « حوزه ارزشها» (۴۲) را که برتر و فراتر از عالم تجربه باشد، تخطئه و طرد می کنند. از نظر آنان احکام ارزشی اخلاقی در قلمرو ما بعدالطبیعه متعالیه قرار دارد و از آن روی که فاقد معنی است باید رد شود. هر چند شلیک درصدد برآمده بود که اخلاق را با تبدیل آن به صورت یک نظریه اصالت طبیعی (۴۳) ، ‌کمابیش هماهنگ با نوعی شبه ـ اصالت فایده (۴۴) ، از عناصر متافیزیکی اش جدا سازد. کارناپ و آیربراین بودند که آنچه عرفاً احکام اخلاقی تلقی می شود، ‌اصولاً « حکم» نیست. و فی المثل قول به اینکه « دزدی بد است» نه حاوی یک گزاره تجربی درباره دزدی است و نه ارتباطی بین دزدی و یک حوزه ماوراء تجربی برقرار می کند. « دزدی بد است» یا حاکی از احساسات ما نسبت به دزدی است؛ یعنی احساس عدم تایید؛یا شق دیگرش ( که در این باب عقاید پوزیتیویستها مختلف است) این است که این جمله، کوششی است برای بازداشتن دیگران از دزدی. در هر دو شق، « دزدی بد است» حاوی هیچ معنای محصل و اصیلی برای خود نیست.

بیمعنایی فلسفی(۴۵)

پوزیتیویستها برآنند که وقتی می گویند احکام فلسفی فاقد معنی است، مرادشان این است که این احکام فاقد معنای محصل یا معرفت بخش (۴۶) است.

احکام اخلاقی و متافیزیک فحوای عاطفی در بردارند و به این ترتیب بالقلقله لسان محض فرق دارند. گزاره هایی چون « خدا هست» یا « دزدی بد است» ، ‌از نظر صوری با کنار هم چیدن یک مشت کلمات و سیلابهای یاوه خیلی فرق دارد. ولی می گویند این حقیقت همچنان به قوت خود باقی است که این گونه احکام با آنکه به قصد افاده خبر و اطلاعی درباره ذات یا صفات نوعی وجود یا موجود(۴۷) ادا می شوند، ولی متضمن آن نیستند، فقط علم می تواند این نوع اطلاع یا آگاهی را به ما بدهد.
چنین نیست که همه فلاسفه توجه و تلاش خود را معطوف به شبه حقایقی(۴۸) چون « مطلق» یا « ارزش» یا « جهان خارج» کرده باشند. بسیاری از آنان نیز همت خود را مصروف به مفاهیم تجربی نمایی چون امر واقع(۴۹) [ =بوده] « چیز» « خاصه» (۵۰) و « نسبت» (۵۱) کرده اند. سخنان راسل درباب اصالت تجزیه منطقی (۵۲) و رساله [ =تراکتاتوس] ویتگنشتاین از این دست اند. خود ویتگنشتاین می گفت بخشهایی از رساله اش که درباره امور واقع است، یا در آن کوشیده است نشان دهد که گزاره ها می توانند تصویر گر امور و اقع( بوده ها) باشند، ‌سرانجام بر سر همه انان باید خط بطلان کشید و همه را بی معنا دانست. چرا که به جای نشان دادن یا اشارت(۵۳) به باز گفتن پرداخته است؛ چه علی الاصول غیر ممکن است برای آنکه بگوییم زبان از چه سخن می گوید؛ از خود زبان فراتر رویم. فلسفه، فعالیت پالایشگری [ و روشنگری زبان] است و نه علم نظر(۵۴).

شلیک آموزه رساله ویتگنشتاین را که می گفت فلسفه یک فعالیت است، به حد اعلا رساند. به قول او فلسفه عبارتست از عمل باز نمودن معنایی که یک گزاره در بردارد؛ یعنی فلسفه، عمل خاموش اشارتگری است. معنای غایی یک گزاره نمی تواند در گزاره های دیگر مضمر باشد؛ بنابراین، برای روشنگری (۵۵) سرانجام ناچاریم از حد گزاره ها فراتر رویم و به تجربه ای که همانا معنای آن گزاره است برسیم.

این نظر طرفدارانی داشت، ‌و همه متفق القول بودند که فیلسوفان نمی توانند از بیان احکام معرفه الوجودی(۵۶) ، ‌ازآن دست که ویتگنشتاین در رساله اش آورده پرهیز کنند و این قول که همه گزاره ها فی المثل در باب نسبت بین امور واقع و زبان، مهمل یا مهمل« مهم » هستند، قولی متناقض نما(۵۷) ست. بخصوص نویرات اصرار داشت که مهمل دیگر نمی تواند « مهم» باشد، و نمی تواند نردبانی باشد که، ‌به قول ویتگنشتاین ما را به بام معنا برساند.

گزاره های راجع به زبان

کارناپ بر آن بود که ویتگنشتاین در این تصورکه احکام معرفه الوجودی خود را فاقد معنا می شمرد، ‌اشتباه می کرد. در هر حال این سخنان احکام معنی داری راجع به زبان بود، و نه راجع به عالمی ماورای زبان. و می گفت از ظاهر احکام معرفه الوجودی قطعاً ‌چنین بر می آید که راجع به جهان اند، ‌یا لااقل، راجع به رابطه بین زبان و جهان. و منشا اشتباه را صرفاً‌ از این می دانست که بغلط با تعابیری که به قول او وجه مادی(۵۸) دارند بیان می شوند. کارناپ سه رده جمله(۵۹) را از هم متمایز کرد:۱) جمله های موضوعی (موضوع دار) (۶۰) ۲) جمله های موضوعی نما(۶۱) ، ‌و ۳) جملات صرفاً نحوی(۶۲) . به این شرح که « پنج، ‌عدد اول است» و « شیر، ‌درنده است؟» هر دو جملات موضوعی هستند. جملات نحوی، خود راجع به کلمات و قواعد حاکم بر کاربرد کلمات هستند. مثلاً: « پنج شیء- کلمه نیست بلکه عدد کلمه است» و « شیر، شیء ـ کلمه است» جملات نحوی اند. جملات موضوعی نما مختص فلسفه اند. صورت ظاهر آنها به جملات موضوعی می ماند ولی اگر درست تامل شود، معلوم می شود که جملات نحوی اند.

برای درست فهمیدن آنها باید آنها را از صورت « وجه مادی» به « وجه صوری» (۶۳) درآوریم؛ یعنی، ‌از حالت جملات یکه گویی راجع به اشیاء اند به جملاتی که آشکارا راجع به کلمات اند. همان مثالهای پیشین را در نظر بگیرید: « پنج یک شیئ نیست بلکه یک عدد است» و « شیر شیء است» . حال اگر این جملات از حالت « وجه مادی» به حالت متناظر صوری یا نحوی شان درآیند، می توانند مورد بحث واقع شوند، ‌ولی در « وجه مادی» کاملاً بحث ناپذیر(۶۴) اند.
ولی بحثهای نحوی چگونه مطرح می شود؟ فرض کنید یک فیلسوف این قضیه را که « تعبیرات عددی، ‌تعبیرات مجموعه ای طرازدوم اند» ـ که ترجمه کارناپ است از « اعداد مجموعه مجموعه ها هستند» ـ تصدیق و دیگری انکار کند از کجا می توان پی برد که کدامیک درست است؟به گفته کارناپ همه این گونه گزاره ها در اضافه و نسبت با یک زبان وجود دارند. به این شرح که گزاره هایی راجع به ویژگیهای بعضی زبانهای موجودند، ‌یا پیشنهادهایی برای صورتبندی یک زبان جدید. با تفصیل بیشتر می توان گفت: « در زبان موسوم به « ل» یک تعبیر چنین و چنان، ‌متعلق به سنخ(۶۵) چنین و چنان اند» و با‌آزمایش زبان مورد نظر، ‌بلافاصله می توان معلوم کرد که چنین گزاره نحویی صادق است یا نه.

مسائل و مشکلات پوزیتیویسم

سرنوشت و سیر آینده پوزیتیویسم منطقی در گرو توانایی حل مسائلی بود که اتکا و اکتفا به اصل تحقیق پذیری (۶۶) به بار آورده بود. وضع خود این اصل بهیچوجه روشن نبود. چه « معنای یک گزاره همانا روش تحقیق پذیری آن است» یک گزاره علمی نیست. با این حساب آیا باید آن را بیمعنی شمرد و کنارگذاشت؟ پوزیتیویستهای منطقی این مشکل را چنین توجیه می کردند که این اصل را باید نه به عنوان گزاره (۶۷) بلکه به عنوان پیشنهاد(۶۸) گرفت؛ پیشنهاد یا توصیه ای که می گوید گزاره ها جز در صورتی که تحقیق پذیر باشند، نباید به عنوان معنی دار پذیرفت. ولی این نتیجه گیری خشنود کننده نبود؛ چه پوزیتیویستها درصدد الغای متافیزیک برآمده بودند، و حال معلوم شده بود که متافیزیسین ها ( متعاطیان ما بعدالطبیعه) بسادگی با نرفتن زیر بار این توصیه ها، می توانند از انتقادت آنها خلاص یابند.

کارناپ، با اذعان به این مشکل، می گفت که اصل تحقیق پذیری یک تبیین ۷۰ است؛ که به « سازی عقلانی» مفاهیمی چون متافیزیک، علم و معنی مدد می رساند. و چنین مبنای شبه پراگماتیکی برای آن دست و پا کرد که اگر معنا را فقط به آنچه تحقیق پذیر(۷۰) است نسبت دهیم، می توانیم بین انواع فعالیتها(ی فکری) که در غیر این صورت در معرض تخلیط اند، ‌تمیز دهیم. در هر حال بهیچوجه روشن نیست که اصل تحقیق پذیری را چگونه می توان در برابر متافیزیسینی که از همان آغاز، قضایای فلسفی اش را کاملاً‌ معنی دار می شمارد، ‌علم کرد. حداکثر انتظاری که می توان داشت، این است که بگویند، ‌بینه برمتعاطی ما بعدالطبیعه(۷۱)( متافیزیسین) است که فرق قضایای خود را از قضایایی که قاطعانه بیمعنی می داند، ‌معلوم بدارد.

گروهی از مشکلات نیز ناشی از ماهیت حقایق(۷۲) ( = چیزها/ذوات) ی بود که اصل تحقیق پذیری برآنها اطلاق یافت. از آنجاکه عرفاً تعریف قضیه این است : « محتمل صدق و کذب است» دیگر این ادعا که قضیه (۷۳) می تواند بیمعنی باشد، ‌غریب می نمود. و از آن غریبتر این ادعا بود که یک قضیه ـ یعنی مجموعه ای از کلمات ـ باید تحقیق پذیر باشد، حتی با وجود اینکه کاملاً‌ امکان دارد که بیمعنی باشد. آیر به جای« قضیه » Propostition کلمه « گزاره» Statement را پیشنهاد کرد، ‌گویید مسئله صرفاً به اصطلاحات مربوط می شد. ولی این سوال جدا مطرح است که آیا « صادق» و « کاذب» و « مهمل» ( =بیمعنی) اوصافی علی البدل اند و به مرجع و احدی اشاره دارند؟ یا آیا « مهمل» نامیدن یک جمله Sentenceاین فحوا را در بر ندارد که هر گزاره ای لزوماً نمی تواند قضیه باشد؟ قهراً نتیجه این محدودیت این می شود که ما فقط وقتی می توانیم یک گزاره را تحقیق پذیر بدانیم که از معنی داشتن جمله ای که آن گزاره را می سازد مطمئن شده باشیم[ یعنی معنی داشتن پیش از تحقیق پذیری احراز می گردد، و این خلاف مدعاست] .

خود پوزیتیویستهای منطقی، از این امر که اصل تحقیق پذیری نه فقط متافیزیک بلکه علم را نیز تهدید به ابطال می کرد، ‌بیشتر اندیشناک بودند. در حالی که ماخ به تصفیه علوم دل خوش داشت، پوزیتیویستهای منطقی، با خیال راحت حقیقت و حقانیت تزلزل ناپذیر علوم جدید را مسلم گرفته بودند. بدینسان هنگامی که معلوم شد اصل تحقیق پذیری، ‌بر قوانین علمی نیز ابقا نخواهد کرد، این مسئله برایشان اهمیت خطیری پیدا کرد. زیرا این گونه قوانین طبیعتاً به نحوی هستند که قاطعانه تحقیق پذیر نیستند. هرگز مجموعه ای از تجربه های شسته ـ رفته در کار نیست که حصول انجام آنها برابر با حقیقت یک قانون علمی باشد. شلیک به تبعیت از رمزی پیشنهاد می کرد که قوانین علمی را نباید گزاره بدانیم بلکه باید چونان قاعده ای تلقی کنیم که فرا رفتن از یک قضیه جزئی را به قضیه جزئی دیگر ممکن می سازد. به قول رایل، اینها « جوازهای استنتاج(۷۴) » اند.

نویرات و کارناپ به این توجیه اعتراض داشتند و مبنای اعتراضشان این بود که قوانین علمی در علم به صورت گزاره به کار می روند نه به صورت قاعده (۷۵) . فی المثل کوششهایی برای نقض و تکذیب (۷۶) آنها انجام می گیرد، و سخن گفتن از « تکذیب یک قاعده » بیمعنی است. کارناپ به این نکته اشاره می کرد که قضایا یا گزاره های جزئی دقیقاً همان وصفی را دارند که قوانین طبیعت، و هرگز مجموعه ای از تجارب خاص وجود ندارد که به شرط تحصیل آنها بالضروره مثلاً میزی در اتاق وجود پیدا کند.

به این دلایل و سایر دلایل مشابه، « اصل تحقیق پذیری» رفته رفته جای خود را به اصل « تایید پذیری» (۷۷) یا به معیاری قویتر یعنی « آزمون پذیری» (۷۸) داد. اقتضای اصل تحقیق پذیری این بود که در درجه اول معنای یک قضیه با تجربه هایی که می بایست برای پی بردن به صحت آن قضیه داشته باشیم، ‌همسان انگاشته می شد؛ولی اصل جدید، معیار سبکتری را پیش نهاده بود و بر طبق آن یک قضیه فقط در صورتی معنی داشت که امکان تایید آن وجود داشته باشد. یعنی بتوان قضایای صادقی از آن بیرون کشید. کارناپ بر وفق « اصل تساهل» (۷۹) اش درصدد پی افکندن زبانی بود که در آن فقط قضایای تحقیق پذیر، ‌معنی دار شمرده شوند. و حتی اذعان می کرد که چنین زبانی برای علم کمتر از زبانی که قوانین کلی را به خود راه می دهد، مفید است. ولی اغلب پوزیتیویستها از آنجا که به ساخت بالفعل علم، تعلق خاطر داشتند، اصل تحقیق پذیری را به اصل آزمون پذیری تبدیل کردند.

باری، هر چه اصل اولی سختگیر بود، اصل جدید بیش از حد آسانگیر بود. زیرا علی الظاهر، گزاره های متافیزیکی نظیر این گزاره را که : « یا باران می بارد یا مطلق کامل نیست» معنی دار می شمارد. این مسئله که آیا اصل آزمون پذیری باید چنان پرداخته شود که بمثابه معیاری بین گزاره های متافیزیک به عنوان بیمعنی، و گزاره های علمی به عنوان معنی دار، فرق بگذارد، همچنان مورد بحث و مناقشه است.

یگانه سازی علوم

یک سلسله مشکلات دیگر در ذیل این سوال گرد آمده بود که چه نوع چیزهایی می توانند در نقش تحقیق گر(۸۰) یاتاییدگر(۸۱) عمل کنند؟ یکی از مشغله های فکری عمده ماخ، که پوزیتیویستهای منطقی نیز در آن سهیم بودند، یگانه سازی علوم(۸۲) بود؛ ‌بویژه با طرد این تلقی که می گفتند، روانشناسی علمی است راجع به « جهان درون» که با « جهان بیرون» که قلمرو پژوهش علم فیزیک است، ‌فرق دارد. این آموزه(۸۳) که هم فیزیک و هم روانشناسی توصیفگر « تجربه ها» هستند، چنین یگانه سازیی را ممکن ساخته بود. کارناپ در آثار اولیه اش کوشیده بود جزء به جزءنشان بدهد که جهان را می توان با استفاده از مصالح تجربه ها و ملاط تشابه و تناظر، بازسازی کرد. ولی یک مشکل جدید سر برافراشته بود، از این قرار که از کجا معلوم است که تجربه های یک شخص عیناً همانند تجربه های دیگری است. علی الظاهر، علم مبتی بر تجربه، اساساً ذهنی (۸۴) است. علم فقط به قیمت از دست دادن عینیت(۸۵) اش تحقیق پذیر می گردد.
شلیک برای غلبه بر این مشکل خط فاصلی بین محتوا (۸۶) و ساخت (۸۷) کشید، ‌به این شرح که می گفت، ما هرگز نمی توانیم مطمئن باشیم که محتوای تجربه مان با محتوای تجربه دیگران یکسان است، یعنی، وقتی کسی می گوید شیء سرخ رنگی را می بیند، ‌از کجا معلوم با تعبیری که ما از دیدن داریم همسان باشد؟ البته برای مقاصد علمی این تفاوتهای مفروض کوچکترین اهمیتی ندارد. علم فقط با ساخت تجربه ما کار دارد؛ به این شرح و به این شرط که فی المثل اگر همه ما نسبت به موقعیت رنگ سرخ در جدول رنگها اتفاق نظر داشته باشیم، دیگر هیچ اهمیتی ندارد که تجربه ما از رنگ سرخ، با یکدیگر فرق داشته باشد.

با این وصف شلیک همچنان بر این باور بود که همانا این « تجربه ها» هستند که به علم محتوا و معنی می دهند، ‌و آن را از صورت « علم به کلیات» ذهنی به معرفت واقعی بدل می کنند. از این سخن چینی بر می آید که محتوای نهایی علم فراتر از همه مشاهدات همگانی است. برای به تحقیق رساندن (۸۸) این امر که آیا شخص دیگری محتوا یا مضمون حسیی را در تجربه خویش می یابد -تا چه رسد به اینکه آن محتوا با محتوای تجربه من شباهت داشته باشد یا نه- راهی نیست.

نظریه های اصالت فیزیکی (فیزیکالیستی)

نویرات از این نتیجه محتوم که محتوای حقایقی علمی، شخصی(۸۹) است، ‌عمیقاً سرخورده بود؛ سرانجام این نظر را ـ که پوزیتیویستهای منطقی تا دیر زمانی مسلم انگاشته بودند ـ کنار گذاشت که قضیه صرفاً در محک تجربه به تحقیق می رسد. و به این نتیجه رسید که فقط، یک گزاره می تواند درستی گزاره دیگر را بیازماید یا به تحقیق رساند. کارناپ این نتیجه گیری نویرات را پذیرفت و بر مبنای آن مفهوم جدید به نام قضیه واجب القبول (۹۰) پیش آورد که واپسین قرارگاه تحقیق پذیریهاست. این گونه گزاره ها بمحض در یافته شدن معنی شان، ‌صدقشان نیز معلوم می گردد. مع الوصف اذعان دارد که قضایای واجب القبول، تجربه شخص را گزارش می کنند، هر چند که این گونه قضایا ـ و در واقع هر قضیه ای می تواند به زبان عام فیزیک ترجمه شود. به گفته او گزاره هایی از این دست: « اینجا و اکنون رنگ سرخ به تجربه در می آید» می توانند به گزاره هایی درباره وضع جسمانی بدن کسی که صاحب این تجربه از رنگ سرخ است، ‌تبدیل و ترجمه شود. ( بالنتیجه این تز اصالت فیزیک( فیزیکالیسم) در صورت خفیفش چنین بیان شد که هر گزاره ای به توسط قواعد تناظر(۹۱) و انطباق به گزاره های فیزیک مربوط می شود. ) نویرات هنوز هم ناخرسند بود. به نظر او قضایای واجب القبول، باید جزو مقوم علم باشند، نه اینکه قابل ترجمه به زبان علم. در غیر این صورت علم همواره مبتنی بر تجربه های اساساً شخصی باقی خواهد ماند. در واقع قضایای واجب القبول ( و تقسیم ناپذیر) باید چنین صورتی به خود بگیرند: « اوتونویرات گزارش می کند که در ساعت سه و ربع بعد از ظهر میزی در اتاق او بوده که مورد ادراک حسی او واقع شده است. » (۹۲) اثر چنین وسواسی، ‌چنانکه شلیک، هراسان متذکر شد راه دادن به این امکان است که قضایای واجب القبول اساسی هم چه بسا صادق نباشند و این گونه قضایا ـ نه قوانین طبیعی که با اینها ناهمسازند ـ می توانند به عنوان کاذب، طرد شوند. شلیک در این قول پای می فشرد که آخرین تاییدهای قضایای علمی باید تجربه هایی از نوع « اینجا، اکنون، ‌آبی» باشد. و در وصف آنها می گفت « اینها تنها قضایای ترکیبی هستند که مفروض نیستند[ یعنی از افاده احتمال فراتر می روند] . باری، ‌کارناپ سرانجام با نویرات موافقت کرد که قضایای ترکیبی مفید احتمال اند.

در واقع کارناپ ابتدا با پیش آوردن اصل تساهل خودش به نویرات پاسخ داد. طبق این اصل هر کس در انتخاب بین زبانی که متشکل از قضایای واجب القبول است، و زبانی که این گونه قضایا می توانند به آن برگردند مختار و مخیر است. و پس از این پاسخ رفته رفته هر چه بیشتر به موضع نویرات نزدیکتر شد. اکنون تا اینجا به توافق رسیده بود که چنین قضیه ای « بدن کارناپ در وضعیت دیدن رنگ سبز است» برای تایید تجربه کافی است؛ و هیچگاه به زبان پدیداری (۹۳) که ماخ تصور می کرد زبان بنیادین علم است، نیازی نیست. ولی هنوز هم کارناپ در این باب به نحوی بحث می کند که گویی مشکل فیمابین قبول یا ترک فیزیکالیسم، ‌به انتخاب زبان مربوط می شود. در مجموع می توانیم گفت که پوزیتیویستهای منطقی در این مورد به سه گروه تقسیم شده اند، یک گروه فیزیکالیسم را تایید می کند، ‌گروه دیگر طرد می کند و گروه سوم پذیرفتن زبان فیزیکالیستی را ترجیح می دهد.

کارناپ در کتاب نحو منطقی زبان (۹۴) این بحث را پیش کشیده است که همه گزاره های راجع به معنی یا دلالت گزاره ها، ‌از نوع شبه شیء(۹۵) [ =موضوع دارنما] هستند و باید به صورت گزاره های نحوی برگردانده شوند. بدینسان مثلاً: « این نامه راجع به فرزند آقای میلر است» باید چنین تلقی شود که در این نامه جمله ای هست که تعبیر« فرزند آقای میلر» موضوع آن است. این آموزه خیلی ناموجه می نمود، ‌چرا که ممکن است یک نامه راجع به فرزند آقای میلر باشد، بی آنکه عبارت « فرزند آقای میلر» را به کار برده باشد. کارناپ تحت تاثیر تارسکی، به این نتیجه رسید که تز اولیه اش به نحو غیر لازمی محدودیت آور بوده است. فلسفه ناگزیرتر است به ویژگیهای معنای (۹۶) نیز همانند ویژگیهای نحوی(۹۷) اشارت داشته باشد تا بتواند توجیه معقولی از فی المثل مفهوم « حقیقت» (۹۸) [ یا صدق] ارائه کند. اینجا بود که کارناپ خود را مخالف نویرات یافت. نویرات در این زمینه می گفت، تلاش برای فراتر رفتن از زبان و راه بردن به مدلول زبان همانا دوباره میدان دادن به حقایق و مسائل فوق تجربی متافیزیک است. پیشرفت بعدی معناشناسی (۹۹) به دست کارناپ، ‌کاری در برطرف کردن تشکیکهای نویرات انجام نداد. کارناپ معتقد بود که زبان به انواع طرق می تواند ساخته شود و این مسئله که آیا فی المثل می توان زبانی را پذیرفت که برای حقایق انتزاعی نیز نام دارد، مسئله ای است که بیشتر به تسهیل در عمل مربوط می شود تا به تسلیم شدن در برابر استدلال. تاثیر ماخ بر اندیشه کارناپ دیگر تقریباً بکلی برطرف شده است. و آثار اخیر کارناپ بیشتر به شیوه پوانکاره و دوئم است.

دامنه نفوذ پوزیتیویسم منطقی

پوزیتیویسم منطقی به عنوان آموزه یک گروه منحل شده است. و به شیوه های گوناگون در نهضت جهانی اصالت تجربه (۱۰۰) معاصرجذب شده است؛ ولی در شعب گوناگون اصالت تجربه، ‌بحث درباره عواملی که به انحلال آن انجامید ادامه دارد. در اصل پوزیتیویسم منطقی به یک سلسله تضادهای شدید قابل بود. تضاد بین متافیزیک و علم، بین حقایق منطقی و واقعی(۱۰۱) بین تحقیق پذیر و تحقیق ناپذیر (۱۰۲) بین تصدیق پذیر(۱۰۳) و تصدیق ناپذیر(۱۰۴) . بین آنچه به اشارت نشان می توان داد و آنچه به عبارت بیان می توان کرد.
در فلسفه معاصرهمه این تضادها نه ازسوی متافیزیسین ها، بلکه از سوی فیلسوفانی که به طور کلی از نامبردار بودن به « اصالت تجربه منطقی» (۱۰۵) خشنود می شوند، با انتقاد و اعتراض مواجه شده است. حتی از میان فیلسوفانی که هنوز می خواهند همان گونه تضادهایی را که پوزیتیویستهای منطقی بر سرآنها پافشاری می کردند، حفظ کنند؛ فقط معدودی تصور می کنند این گونه زوجهای متضاد را به همان سهولت که پوزیتیویستهای منطقی پیش می نهادند، یا با همان شدت وحدت که آنان طرح می کردند، می توان طرح کرد.

همین است که پوزیتیویسم منطقی اینک مکتبی مرده است. یا به همان اندازه که یک نهضت فلسفی می تواند بمیرد، مرده است. ولی میراثی که از خود باقی گذاشته است، در کشورهای آلمانی زبان فی الواقع یکسره مهجور مانده است. فلسفه آلمان، چنانکه از آثار هایدگر و شاگردانش بر می آید، همان مسائلی را طرح می کنند که پوزیتیویستها بیشتر و شدیدتر از همه با آنها مخالفت می کردند. در ایالات متحده امریکا، بریتانیای کبیر، استرالیا، ‌کشورهای اسکاندیناوی و سایر کشورهایی که اصالت تجربه گسترش دارد، ‌فرق گذاردن بین تاثیر مستقیم پوزیتیویستها و تاثیر فیلسوفان قریب المشربی چون راسل، منطقیان لهستان، ‌و تحلیلگران زبانی انگلستان، غالباً دشوار است. ولی تا آنجا که بسیاری پذیرفته اند که مابعد الطبیعه متعالیه، اگر نه بیمعنی، ‌لااقل بیفایده است. و اینکه فیلسوفان باید سرمشق دقت و روشنی بیان باشند. و اینکه فلسفه باید از تعبیه های فنی که زا منطق اخذ می شود برای حل مسائل مربوط به فلسفه علم استفاده کند؛ و اینکه فلسفه راجع‌به « جهان» نیست، بلکه راجع به زبانی است که انسان به مدد آن درباره جهان سخن می گوید. و نظایر آن ـ می توانیم در فلسفه معاصر لااقل تداوم روحیه ای را که الهامبخش حلقه وین بود باز یابیم.
پایان مقاله پاسمور

پی نوشت ها :

  1. این نوشتار ترجمه مقاله ای از جان پاسمور، مورخ فلسفه معاصر است، ‌در دایره المعارف فلسف کوزیر:
    John Passmor, “Logical Positivism ” in Paul Edwards, ed. , Encyclopedia of Philosophy (New York: Macmillan Company and Free press: London: Collier Macmillan, 1972 ), Vol. V. PP 52-57.
    2. John Passmo. 3. Paul Edwards.
    4. پوزیتیویسم منطقی Logical Positivism: مترجمان دیگر مذهب تحققی، ‌اثبات گرایی، اثبات گروی و تحصل گروی منطقی و نظایر آن نهاده اند.
    5. Vienna Circle.
    6. Consistent empiricism.
    7. logical empiricism.
    8. Scientific epmiricism.
    9. logical neo -positivism.
    10. analytic Philosophies.
    11. oridinary language.
    12. anti metaphysical.
    13. doctrine.
    14. new positivism.
    15. ” Vienna group. ”
    16. Jena.
    17. Tractatus Logico -Philosophicus.
    18. اصل تحقیق پذیری Verifiability Principle
    19. Proposition.
    20. همانگویی tautology: در متون فارسی، ‌تحصیل حاصل، توضیح واضح، متکرر معلوم و معلوم متکرر نیز در ازاء آن گذارده اند.
    21. ientity.
    22. rationalists.
    23. Verien Ernst Mach.
    24. Wissenschaftliche Weltauffassung, Der Wiener Kreis= ” The Scientific world view: The Vienna Circle. ”
    25. methodologists.
    26. Cambridge – trained.
    27. Neo -Thomists.
    28. monograph.
    29. epistemology.
    30. systematic truth.
    31. suprasientific.
    32. transcendental metaphysics.
    33. meaningless.
    34. insignificant expressions.
    35. nonsensical.
    36. theory of knowledge.
    37. verify.
    38. realism.
    39. idealism.
    40. thesis.
    41. transcendental.
    42. realm of values.
    43. naturalistic theory.
    44. quasi -utilitarian.
    45. philosophical meaninglessness.
    46. cognitive.
    47. entity.
    48. pseudo entities.
    49. fact.
    50. property.
    51. relation.
    52. logical atomism.
    53. to show.
    54. theory.
    55. clarify.
    56. ontological assertion.
    57. paradoxical.
    58. material mode.
    59. sentence.
    60. object sentences.
    61. pseudo object sentences.
    62. syntactical sentences.
    63. formal mode.
    64. undiscussable.
    65. type.
    66. verifiability principle.
    67. statement.
    68. proposal.
    69. explication.
    70. verifiable.
    71. metaphysician.
    72. entities.
    73. proposition.
    74. inference -licences.
    75. rule.
    76. falsify.
    77. confirmability.
    78. testability.
    79. principle of tolerance.
    80. verifier.
    81. confimer.
    82. unification of science.
    83. doctrine.
    84. subjective.
    85. objectivity.
    86. content.
    87. structure.
    88. veriry.
    89. private.
    90. porotocol statement شبیه است با قضایا قیاستها معها: قضایایی که مبنای قیاس آنها با خودشان است و در ابواب قدیم منطق ارسطویی ـ اسلامی جزو مواد قیاس آمده و در ردیف موادی شمرده می شده که قبول آنها واجب است و به تفاوت به آنها فطریات و اولیات نیز نام داده اند ـ م.
    91. correspondence rules.
    92. روایت دقیقتری از این مثال چنین است: « گزاره واجب القبول اوتو در ساعت ۳ و ۱۷ دقیقه [کلام ـ اندیشه اتو در ساعت ۳ و ۱۶ دقیقه: ( در اتاق در ساعت ۳و ۱۵ دقیقه میزی بود که مورد ادراک حسی اوتو واقع شد) ]» . در این مثال باید چنین انگاشت که همه جمله را اوتو در ساعت ۳و ۱۷ دقیقه نوشته است و صرفاً‌ واکنش لفظی او در قبال آن تجربه بوده است. جمله داخل قلاب واکنش اوتو در ساعت ۳و ۱۶ دقیقه، ‌و جمله داخل پرانتز واکنش او در ساعت ۳و ۱۵ دقیقه است و کلمه اوتو به جای ضمیر « من» یا « اسم» تکرار شده است تا عناصر مشکله این گزاره واجب القبول (پروتکل ) مستقیماً و فی المثل با کمک پروتکلهای سایر مشاهده گران قابل آزمون باشد. م
    93. phenomenal language.
    94. Logical Syntax Language.
    95. pseudo object type.
    96. Semanical.
    97. syntactical.
    98. truth.
    99. semantics.
    100. empricism.
    101. factual.
    102. nonverfiable.
    103. corrigible.
    104. incorrigible.
    105. logical empiricism.

منبع: خرمشاهی، بهاءالدین، (۱۳۸۲) ، پوزیتیوسم منطقی(رهیافتی انتقادی) ، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نخست ۱۳۶۱.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *